سفر به عراق، بازخوانی تجربه‌ای شخصی از پیاده‌روی اربعین

2.3
از 9 رای
آگهی الفبای سفر - جایگاه K - دسکتاپ
سفر به عراق، بازخوانی تجربه‌ای شخصی از پیاده‌روی اربعین
آموزش سفرنامه‌ نویسی
07 فروردین 1404 12:00
3
271

بخش اول

سفر برای من چیزی بیش از یک تفریح است؛ مفهومی است که باید به تعالی بینش و دانسته‌هایم کمک کند و افق‌های دید و درکم را افزایش دهد. سفر کردن را چیزی از جنس کتاب خواندن می‌بینم و دوست دارم هیچ صفحه ناخوانده‌ای در دنیای سفر برایم باقی نماند. آنچه در سفرها بیش از هر چیز دیگری جذبم می‌کند آدم‌ها هستند. روابط اجتماعی‌شان و فرهنگ‌های متفاوت و متکثر آن‌ها.

سفر به عراق هم بخشی از کنجکاوی تمام ناشدنی‌ام برای تماشای فرهنگ‌ها و ملل مختلف بود. پیش‌تر، یکی دو مستند تلویزیونی از پیاده‌روی اربعین دیده بودم. از مهمان‌نوازی عراقی‌ها از زوار اطلاع داشتم و دیدن فرهنگی ریشه‌دار که باجنبه‌هایی از تقدس و احترام درآمیخته است همواره روحم را قلقلک می‌داد. سفر در اربعین به عراق هم امکان تجربه مراسم اربعین را به من می‌داد و هم به سبب پیاده‌روی طولانی و اقامت در کنار مردم عراق، زمینه لازم برای درک فرهنگ و جامعه عراق را فراهم می‌کرد.

پدر همسرم و باجناقم نیز مدت‌ها بود که تب و تاب سفر به کربلا را داشتند و در مهمانی‌های خانوادگی همیشه در خصوص این صحبت می‌شد که باید به این سفر برویم. سرانجام تصمیم به سفر به عراق گرفتیم. آن هم در شرایطی که داعش در مناطق مختلف این کشور جولان می‌داد و زوار اربعین هم در سیبل اهدافش قرار داشتند.

وقتی برای تقاضای ویزا به یکی از شرکت‌های مسافرتی در اطراف میدان ولی‌عصر تهران مراجعه کردم، نمی‌توانستنم باور کنم که این خیل عظیم جمعیت همگی منتظر دریافت ویزا برای تور کربلا هستند. جمعیتی که نقطه اشتراک بیشتر آن‌ها عشق به امام حسین (ع) بود و در آرزوی سفر به کربلا بودند.

فرایند دریافت ویزا پیچیدگی خاصی نداشت؛ پول را واریز می‌کردی و پاسپورت را تحویل می‌دادی و چند ساعت بعد هم ویزا آماده بود. چون سفارت عراق به این دفتر مسافرتی نزدیک بود و گویا ارتباطات خوبی هم با سفارت داشتند، دریافت ویزا در کوتاه‌ترین زمان ممکن انجام می‌شد و صرفا نیاز به چند ساعتی انتظار داشت تا پاسپورت‌ها بین دفتر و سفارت جا‌به‌جا شوند.

اهالی شهرهای دیگر مقابل آژانس منتظر مانده بودند و تهرانی‌ها به خانه می‌رفتند و چند ساعت بعد برمی‌گشتند. از آنجایی که خانه من در کرج بود، ترجیح دادم که کمی معطلی بکشم؛ اما یک روزه کار را به سرانجام برسانم. نزدیک آژانس زیرسایه درختی نشستم؛ همین که خواستم نفسی بگیرم، خانمی با لهجه جنوبی به سراغم آمد و از او اصرار که باید کیسه خواب بخری و از من انکار.

آن‌قدر آنجا نشست و اصرار کرد که عاقبت تن به خرید دادم؛ البته نه به قیمت ۲۰۰ هزار تومانی که او می‌گفت؛ بلکه با یک چهارم قیمت یعنی ۵۰ هزار تومان. اگرچه نیازی به کیسه خواب حس نمی‌کردم، راضی بودم که آن را با قیمت مناسبی خریدم؛ البته در این خصوص هم خیلی زود پی به اشتباهم بردم چون فردای آن روز وقتی با پدر زن و باجناقم سفرمان را آغاز کردیم، مجتبی (باجناقم) درست نمونه مشابه همان را از دست‌فروشی ۲۰هزار تومان خرید تا بفهمم چه کلاه گشادی سرم رفته است.

مجتبی اصرار داشت که از مرز مهران راهی عراق شویم؛ اما هیچ اتوبوسی از ترمینال جنوب به‌سمت مهران نمی‌رفت. اخبار هم هر لحظه اعلام می‌کرد که مسیر تمام استان‌های مجاور ایلام به‌سمت این استان بسته است. با وجود مخالفت‌های من و پدرزنم، آن‌قدر مجتبی اصرار کرد تا تصمیم گرفتیم با اجاره خودروی شخصی به‌سمت مهران رهسپار شویم. صاحب خودرو مرد ۵۰ ساله‌ای بود با سبیل پهن از بناگوش در رفته؛ پسر و همسرش هم با او بودند و قصد داشتند که راهی کربلا شوند. می‌گفت نگران بسته بودن مسیرها نباشید؛ من خودم اهل ایلام هستم و هرطور شده شما را به مقصد می‌رسانم.

در طول مسیر لحظه‌ای هم پایش را از روی گاز بر نمی‌داشت. هروقت که سرم را می‌چرخاندم و نگاه می‌کردم، عقربه سرعت شمار از ۱۴۰ کیلومتر پایین‌تر نبود. حتی سر پیچ‌ها هم ملاحظه نمی‌کرد و پسر هشت ساله‌اش در پیچ‌های جاده مثل پاندول ساعت بیین خودش و همسرش روی صندلی‌های جلویی پاسکاری می‌شد.

نزدیک کرمانشاه کنار ایستگاه صلواتی ایستادیم و چای و بیسکوییت خوردیم. آتشی هم به راه بود که کنارش خودمان را گرم کردیم.

همه می‌گفتند که جلوتر مسیر را بسته‌اند؛ اما این حرف‌ها لااقل در گوش راننده ما نمی‌رفت. برای عبور از پلیس‌راه مسیری چندکیلومتری را دنده عقب و خلاف جهت راند. وقتی هم که پلیس راهنمایی و رانندگی جاده را با خودرویش بسته بود، به خاکی رفت و مسیرش را ادامه داد. چند خودروی دیگر هم پشت خودروی او به خاکی زدند. پلیس‌ها هم هاج و واج ایستادند و صحنه فرار خودروها از جاده خاکی را تماشا کردند.

به هر شکلی که بود به ورودی مهران رسدیم. تمام شهر پر از خودرو بود و حتی قبل از ورودی شهر هم مردم خودروهایشان را در زمین‌های خاکی و در کنار مزارع پارک کرده بودند. شهر مهران تبدیل به یک پارکینگ بزرگ شده بود که حتی با توقف چند ساعته هم امیدی به عبور از ترافیک آن نبود.

انتهای خیابانی که در آن قرار داشتیم، به مرز عراق می‌رسید. تنگی جا و ترافیک سنگین آخر ما را به این نتیجه رساند که از خودرو پیاده شویم و از آنجا به بعد را پیاده طی کنیم. شهر مهران پر از زباله بود. مردمی که پشت درهای بسته مرز مانده بودند، هرروز چند وعده غذای نذری یا رستورانی می‌خوردند و ظروف پلاستیکی به جا مانده، مهران را تبدیل به زباله‌دانی بزرگ کرده بود.

در بیابان‌های اطراف مسیر اصلی، برخی آتش‌هایی برپا کرده بودند و این زباله‌ها را می‌سوزاندند؛ اما سرعت سوزاندن زباله‌ها به مراتب کمتر از سرعت غذا خوردن مردم بود. دود زباله‌های سوخته، تمام شهر را فراگرفته بود و زباله‌‌های پلاستیکی تکه تکه شده هم سر تمام شدن نداشتند و با باد در کوچه پس کوچه‌های شهر به رقص در آمده بودند.

هر سه خوابمان گرفته بود؛ اما جایی برای خواب نبود. مرز هم بسته بود و ماموران اجازه خروج نمی‌دادند. هرازگاهی مردم شلوغ کرده و سعی می‌کردند با وارد آوردن فشار، گارد را کنار بزنند و وارد خاک کشور همسایه شوند و چند دقیقه بعد دوباره عقب نشینی می‌کردند.

جایی برای خواب هم نبود. صبح که شد، دیگر از فرط بی‌خوابی نمی‌شد چشم‌هایمان را باز نگه داریم. من کیسه خوابم را باز کردم و روی زمین خاکی دراز کشیدم؛ پدر خانمم هم کنار دستم روی لبه جدول نشسته بود. اما مجتبی مرتب در رفت‌وآمد بود و سعی می‌کرد آخرین اطلاعات را از باز شدن مرزها به دست آورد. سه ساعتی را به همین وضع گذراندم تا ساعت ۱۱ ظهر شد؛ اما هنوز خبری از باز شدن مرزها نشده بود.

زمزمه‌های مردم می گفت که مرز چذابه باز است. ناچار راهی ایستگاه اتوبوس بین‌شهری مهران شدیم. مجتبی هنوز هم اصرار داشت که اگر بمانیم، شاید مرز مهران باز شود؛ اما وقتی با مخالفت قاطع ما مواجه شد، عاقبت او هم پذیرفت که به ایستگاه بیاید. در ایستگاه اتوبوس هیچ اتوبوسی به‌سمت چذابه نمی‌رفت تا کور سوهای امید هم بسته شود. از اینجا به بعد به آب‌وآتش زدیم و با اعتراض، از مسئولان ایستگاه اتوبوس خواستیم که اتوبوسی به مقصد چذابه در نظر بگیرند تا سیل جمعیت گیر کرده در مهران، نجات یابند.

در نهایت قرار شد دو اتوبوس سپاه به این امر اختصاص یابد. با همکاری مجتبی، کسانی را که در ایستگاه بی‌امید نشسته بودند مطلع کردیم و همه با هم سوار اتوبوس شدیم و به‌سمت چذابه رهسپار شدیم.

بخش دوم 

برای من که آدم خوش‌خوابی حساب می‌شوم، نشستن روی صندلی اتوبوس مهران به چذابه همان و به خواب رفتن همان.

به شهر شوش که رسیدیم با صدای پدرخانمم بیدار شدم.

-نادر پاشو شهرتون رو ببین!

سراسر شوش پر از ایستگاه‌های صلواتی بود. روی منقل‌های ذغالی کنار خیابان، قهوه‌ عرب در قهوه‌جوش‌های سنتی قل‌قل می‌کرد. چای و خرمای هم برای پذیرایی از زائران اربعین به راه بود. شور و هیجان مردم در شوش برای استقبال از زوار اربعین چیزی شبیه به حال و هوای دم عید نوروز در تهران بود. همه با شور و هیجان در حال رفت و آمد بودند و لبخند از لب‌ها محو نمی‌شد.

دیدن این شور و هیجان خواب را از سرم پراند. از شوش که گذشتیم تماشای جاده‌های اطراف و نخلستان‌های خوزستان مرا به خاطرات کودکی‌ام برد. فکر‌ می‌کنم گوشه‌ای از وجود و ماهیت هر انسانی به جایی که به آن تعلق داشته و در آن بزرگ شده بر‌می‌گردد. وقتی به سرزمین مادریت سفر می‌کنی، گویی روحت آرام می‌گیرد و جادوی سفر چون آرشه‌ای که بر ویولن می‌نشیند و نوایی عرفانی را تدایی می‌کند، تمام وجودت را فرا می‌گیرد.

اگرچه مشخصا شوش شهر زادگاه من نیست؛ اما تمام خوزستان برایم حکم وطن را دارد. عاقبت به چذابه رسیدیم. در این شهر مرزی همه چیز متفاوت بود. چذابه همان جایی بود که از ابتدای سفر انتظارش را می‌کشیدیم. جایی که فضایش درست شبیه مستندهایی بود که در تلویزیون دیده بودیم و محبت تمام ناشدنی مردم و صاحبان موکب‌ها به زائران، گویی سر تمام شدن نداشت.

پسر جوانی چهارزانو روی زمین نشسته و یک سینی بزرگ خرما را روی سرش گذاشته بود؛ مردم دانه دانه خرماها را برداشته و در دهان می‌گذاشتند و مسیرشان را پی می‌گرفتند. کمی آن‌سوتر، یک روحانی با دود کردن اسفند، زوار را برای پذیرایی به درون موکب‌ها دعوت می‌کرد.

undefined

 

خیلی‌ها التماس می‌کردند که دمی وارد موکبشان شویم یا لقمه‌ای از غذایی را که می‌دهند، بخوریم.فضای چذابه با هر چیزی که تاکنون دیده‌ بودم متفاوت بود. با دیدن این صحنه‌ها، تمام وجود بابا (پدر خانمم) را شعف فرا گرفته بود. مرتب به مردم چذابه اشاره می‌کرد و از روی هیجانی که با شادمانی ترکیب شده بود سر تکان می‌داد. به‌یک‌باره جلو رفت، دست یکی از کسانی را که از زائران پذیرایی می‌کردند بوسید و او را در آغوش گرفت. دو سال بعد از این سفر و در اوج همه‌گیری کرونا پدر خانمم را از دست دادیم و هنوز هم این لحظات، یکی از تصاویر ماندگاری است که از او در ذهن دارم؛ از آن تصویرهایی که برای همیشه در ذهن آدم قاب می‌شود و اثرش تا همیشه پابرجا می‌ماند.

undefined

 

در چذابه خبری از شلوغی‌های مهران نبود. گروه‌های لبنانی و سوری با لباس‌ها و سربندهای شبیه به هم از مرز چذابه به‌سمت عراق رهسپار می‌شدند. برخی از آن‌ها پرچمی زرد رنگ هم در دست داشتند و آن را در هوا می‌چرخانند. برخی هم نوشته‌هایی در حمایت از «حزب‌الله» را در هوا تکان می‌دانند. کنار یکی از موکب‌های چذابه چندین ماکت بزرگ قهوه‌جوش‌های عرب را قرار داده‌ بودند. عکسی به یادگار کنارش گرفتیم و به‌سمت نقطه صفر مرزی رهسپار شدیم.

undefined

 

هرچند که دوست نداشتیم چذابه و شور و هیجان تمام ناشدنی‌اش را ترک کنیم، اما پاسپورت‌هایمان را نشان دادیم و خیلی سریع وارد خاک عراق شدیم.مجتبی برای رسیدن به نجف بی‌تابی می‌کرد و پای ماندن نداشت. آن‌قدر نگاه‌های ماموران مرزی به پاسپورت‌هایمان سرسری بود که یک لحظه با خودم گفتم شاید حتی اگر ویزا هم دریافت نمی‌کردیم، کسی متوجه نمی‌شد. 

آن سوی مرز در محوطه‌ای خاکی و وسیع، تعداد زیادی خودروهای ون درب و داغان سفید رنگ ایستاده بودند و زائران را به تور نجف اشرف می‌برند. برخلاف مرزهای زمینی سایر نقاط دنیا، در مرز چذابه و عراق خبری از غرفه صرافی برای تبدیل پول نبود. پیرمردی چفیه به سر، روی زمین نشسته بود و یک دسته پول عراقی در دست داشت و کار تبدیل را انجام می‌داد. پولمان را تبدیل کردیم و سوار یکی از ون‌ها شدیم؛ البته بعدتر فهمیدیم اگر این کار را نمی‌کردیم هم خیلی مهم نبود چون در عراق، ریال ایران تبدیل به دومین ارز رایج شده است و حتی خیلی‌ از مغازهای عراقی کارتخوان ایرانی هم دارند.

همان طور که خورشید آخرین پرتوهای خود را به‌سمت زمین می‌فرستاد و آماده غروب می‌شد، خودرو حرکت کرد. جاده‌های بین‌شهری عراق بی‌کیفیت‌ترین جاده‌هایی هستند که در عمرم دیده‌ام. آن‌قدر وجود خرابی و دست انداز در جاده‌ها عادی است که راننده حتی به خودش زحمت نمی‌دهد که روی آن‌ها سرعتش را کم کند. در کمتر از یک ربع، خورشید به‌یک‌باره در افق دشت‌های عراق محو و هوا به‌کلی تاریک شد.

در جاده خبری از چراغ‌های روشنایی نیست. جاده‌ بریده، بریده است و گاه حتی پیش می‌آيد که چند صد متر آن آسفالت نداشته باشد. تاریکی مسیر و خاکی بودن جاده باعث می‌شود که نتوان بین مسیر اصلی و بیابان‌های اطراف تفاوت و تمایزی قايل شد. با خودم فکر می‌کنم حتی اگر راننده در خرابه‌ای کنار زده و قصد سرقت داشته باشد، دست هیچ‌کس به هیچ‌کجا بند نیست.

مسیر نامشخص و نبود تابلوهای راهنمایی و رانندگی و چراغ‌های جاده‌ای، ترکیب عجیب و دلهره‌آوری به وجود آورده است. حالا این‌ها را کنار این بگذارید که حضور داعش هم در زمان سفر ما در عراق پررنگ است و اخبار جسته‌گریخته از حملات انتحاری این گروه به زائران اربعین به گوش می‌رسد.

بعد از یکی دو ساعت که در شک بین دزدیده شدن یا در سلامت بودن هستیم، خودرویمان کنار یک ایستگاه صلواتی می‌ایستد. گشنگی سراپای همه را گرفته است؛ اما آن‌قدر از ضعف بهداشتی غذاهایی که در موکب‌ها ارائه می‌شود، شنیده‌ام که بین خوردن و نخوردن غذا دوبه‌شک مانده‌ام. مجتبی (باجناقم) آمد و با همان لحن راحت و خودمانی همیشگی گفت:

ول کن بابا بهداشت مهداشت رو! داریم از گشنگی می‌میریم؛ بیا بریم بخوریم!

با کمی تردید جلو می‌رویم. پسر نوجوانی دم در فریاد می‌زند «هلا بیوم». در ابتدا هر دو فکر می‌کنیم آنچه می‌گوید، اسم غذایی است که ارائه می‌‌دهند؛ اما پس از بازگشت به ایران و پرس‌وجو می‌فهمیم که یعنی «بفرمایید». غذا یک‌جور شله‌زرد کم‌رنگ و فاقد شیرینی بود که در ظرف‌های فلزی ارائه می‌شد. ظرف‌های فلزی بی‌شباهت به ماهی‌تابه‌های کوچک مخصوص املت در قهوه‌خانه‌های ایران نبود و حس حال خوبی به آدم می‌دادند؛ این حس که انگار در وطن هستی و هیچ چیز غریبه نیست. روی میز موکب نمک و نان هم بود.

هر دو با ریختن نمک به غذا کمی طعم داده و لقمه‌ها را با ترکیبی از تردید، گرسنگی و بددلی پایین فرستادیم. دو سه لقمه مانده بود که ماهی‌تابه‌ام خالی شود، نگاهم به‌طرز شست‌و‌شوی ظرف‌های کثیف افتاد. یک وان حمام روی زمین گذاشته‌ بودند و ظرف‌های غذا را در آب وان فرو می‌کردند، رویش دستی می‌کشیدند و بیرون می‌آورند؛ همین.

آن‌قدر ته‌مانده غذا قاطی آب وان شده بود که آب آن به کل زرد رنگ شده بود. تصمیم گرفتم از متصدی موکب، قهوه عربی گرفته و بنوشم. با ایما و اشاره به او می‌فهمانم که قهوه را در لیوان شخصی‌ام بریزد. قهوه عرب در دله (قهوه‌جوش‌های سنتی) و روی زغال درست می‌شود و با توجه به قرار داشتن در مجاورت دائم با زغال داغ، خیالم از تمیز بودنش راحت است.

 قهوه عرب ارائه شده در عراق به‌شدت غلیط‌تر و جوشیده‌تر از نمونه‌های داخلی‌اش است. شاید یک قهوه، ساعت‌ها روی زغال بماند و بجوشد و همین، رنگش را چیزی شبیه به روغن سوخته خودرو می‌کند و خوردنش را برای ما که به طعم آن عادت نداریم، بسیار سخت می‌کند؛ اما برای من، به‌عنوان یک معتاد به کافئین، همین قهوه غلیط و جوشیده، تبدیل به دوست‌داشتنی‌ترین نوشیدنی می‌شود که تا انتهای سفر رهایش نمی‌کنم.

نزدیک شهر که می‌شویم، دو نوجوان درب را باز کرده و با اصرار و خواهش و حتی با رگه‌هایی از عصبانیت می‌خواهند که به خانه آن‌ها برویم تا پذیرایی شویم و شب را آنجا اقامت کنیم. پذیرایی از زائر امام حسین را به‌نوعی تکلیف خود می‌دانند و گویی اگر نتوانند به او خدمتی کنند برایشان ناراحت کننده و حتی توهین‌آمیز است. با وجود اصرار آن‌ها، هیچ‌کس همراهشان نمی‌رود. همه ترجیح می‌دهیم به شهر برویم و اطراف حرم امام علی (ع) مستقر شویم. 

راننده نزدیک حرم پیاده‌مان می‌کند. کوله‌پشتی‌ها را روی کولمان می‌اندازیم و در حالی که بانگ «تفتیش» پلیس نجف در اطراف ورودی کوچه مجاورمان پیچیده است، به‌سمت حرم رهسپار می‌شویم.

بخش سوم

برای رسیدن به حرم حضرت علی (ع) باید مسیری چند صد متری را پیاده طی کنیم، مسیری که گُله‌به‌گله‌اش ایستگاه‌های بازرسی بدنی یا به‌قول خودشان، «تفتیش» وجود دارد. در ایستگاه‌های تفتیش دستی به بدن فرد کشیده و کوله‌ها را می‌گردند. با توجه به فعال بودن گروه‌های تروریستی در عراق در زمان سفر ما، این ملاحظات امنیتی دلگرم‌کننده است.

کوچه‌ای که به حرم منتهی شده را داربست زده‌اند و هر ۲۰ نفر یا ۳۰ نفر را که قصد عبور دارند، یک‌جا جمع می‌کنند. بعد یک نفر با چیزی شبیه به آنتن خودروی پیکان از کنارشان رد می‌شود. می‌گویند این وسیله توانایی کشف مواد منفجره را دارد. هرچند از صحت این مدعا چندان مطمئن نیستم، با جان و دل از هر اقدامی که احتمال کاهش خطرات تروریستی را در پی داشته باشد، استقبال می‌کنم. 

در فضای مدور بیرون حرم، فضایی سرپوشیده ایجاد کرده‌اند و فرش‌هایی کم عرض را در وسط و کناره‌هایش پهن کرده‌اند. زائران ایرانی، عراقی، پاکستانی و افغانستانی کنار هم روی همین فرش کم‌عرض نشسته یا دراز کشیده و خستگی در می‌کنند.

انگار در این نقطه جهان تفاوت‌ها کنار گذاشته می‌شود و فرقی نمی‌کند که اهل کجا باشید. مرد افغانستانی که دستار بر سر بسته است، با پدرخانمم هم‌کلام می‌شود. دل پری از ظلمی دارد که در طول این سال‌ها طالبان به او و خانوده‌اش روا داشته‌اند. هرچند در زمان سفر ما هنوز طالبان حاکمیت افغانستان را به دست نگرفته بود، اقدامات و فشارهای این گروه به مردم محلی مردم افغانستان خصوصا هزاره‌ها و فارس‌زبان‌ها، آن‌ها را عاصی می‌کرد.

در زمان سفر ما به نجف هنوز صحن حرم امام علی (ع) تکمیل نشده است. گفته می‌شود ایرانی‌ها صحن را ساخته‌اند و اگر عکس‌های امروزش را با تزیینات سنگ مرمر ببینید متوجه شکوه و دست و دلبازی وافر در ساخت آن می‌شوید. در زمان سفر ما هرچند هنوز عملیات نصب سنگ‌های مرمرین به پایان نرسیده، باید اعتراف کرد که تا همین جای کار هم نتیجه حاصل شده در خور است. دورتادور صحن بزرگ موکب‌های ایرانی برپا است و هر موکب هم از یک استان آمده است.

دو موکب اصلی در دو ضلع صحن بزرگ وجود دارد که هرروز ظهر کمی بعد از اذان ظهر، غذا می‌دهند. خیلی‌ها از یکی از موکب‌ها غذا گرفته و همان طور که برنج و قورمه ایرانی و خوشمزه موکب شمالی را می‌خورند در صف موکب جنوبی می‌ایستند تا لذت خوردن برنج و خورشت قیمه را هم از دست ندهند.

بعد از صرف غذا و کمی استراحت، تصمیم می‌گیرم به حرم امام علی (ع) بروم. تزیینات سر در ورودی حرم طلایی است و گفته می‌شود نادر شاه دستور ساخت آن را داده است. دورتادور بنا نیز با دیوارهایی منقش به تزییناتی که به دستور شاهان صفوی نصب شده، مزین شده است.  در هر گوشه حیاط گروهی ایستاده و به زبان و لهجه خود نوحه خوانده، سینه می‌زنند و عزاداری می‌کنند. وارد جمع یزدی‌ها می‌شوم و به نوحه‌های شیرین و عزادارای‌شان گوش می‌سپارم. کمی آن‌سوتر، جمعی به زبان عربی نوحه‌سرایی و عزاداری می‌کنند. با وجود آنکه معنای واژه‌ها را نمی‌فهمم، گویی یک گوشه قلبم غم و سوز نوایشان را احساس می‌کنم؛ نوایی که انگار نه‌تنها راوی مصیبت کربلا که راوی ظلمی است که در این‌سال‌ها صدام، آمریکا و تمام ظالمان جهان به مردم عراق روا داشته‌اند. 

چند قدم آن‌سوتر گروهی از آذری زبانان ایرانی به ترکی عزاداری می‌کنند و این حس مشترک و سوز جانکاه را با آن‌ها هم تجربه می‌کنم. حیاط بی‌سقف حرم امام علی(ع)، بادی که در آن پیچیده و معماری ایرانی و سوز نوحه‌ها حال و هوای خاصی به اینجا داده است. 

شاید مجموع این‌ها است که باعث می‌شود در درونم حس خاصی داشته باشم که قابل توصیف نیست و فقط باید آن را تجربه کرد تا فهمید. خود بنای حرم به نسبت آنچه در حرم امام رضا (ع) دیده‌ام به مراتب کوچک‌تر است. با خودم می‌گویم این سادگی و بی‌تکلفی معماری حرم، با سادگی و توصیفاتی که از شخصیت امام علی (ع) شنیده‌ام هم‌خوانی دارد و انگار یکجور تناسب و توازنی ایجاد کرده است.

شب که می‌شود، یک کامیون بزرگ حاوی پتو می‌آید و صفی طویل برای گرفتن پتو شکل می‌گیرد. چند نفری مانده که نوبتمان شود، جوانک عراقی می‌آید و جلوی من و مجتبی می‌ایستد. هرچه سعی می‌کنیم با ایما و اشاره به او بفهمانیم که باید آخر صف برود، نمی‌پذیرد. دستش را به‌سمت زمین می‌گیرد و می‌گوید «عراق»؛ بعد با دست سمت خودش اشاره کرد و می‌گوید «عراقی»؛ یعنی اینکه من عراقی‌ام و اول صف می‌ایستم! بعد هم در جواب اعتراض ما انگشتش را روی دهانش می‌گذارد و می‌خواهد ساکت شویم. من و مجتبی کم نمی‌آوریم یک قدم جلوتر می‌رویم و جلویش می‌ایستیم؛ اما مرد ایرانی که پشت سر ما ایستاده ترجیح می‌دهد چیزی نگوید. نکته جالب ماجرا اینجا است که این پتوها همه از طرف ایران آمده است و پخش‌کنندگان هم فارسی حرف می‌زنند.

شب را در پارکینگ طبقاتی زیرزمینی و نیمه‌ساز اطراف حرم، روی موکت‌هایی می‌خوابیم که کف زمین پهن شده است. اینجا پتوهایی که گرفته‌ایم، واقعا به کار می‌آید؛ یک پتو حکم تشک را ایفا می‌کند و پتوی دیگر را رویمان می‌اندازیم. صدای سرفه چند نفری که نزدیکمان خوابیده‌اند و نور چراغ، موانعی جدی برای خواب هستند؛ اما از فرط خستگی به سرعت خوابمان می‌برد.

روز بعد تصمیم می‌گیریم از قبرستان «وادی‌السلام» بازدید کنیم. این قبرستان تاریخی در قسمت شمالی حرم امام علی (ع) قرار گرفته و با ۶٫۰۱ کیلومتر مربع وسعت یکی از بزرگترین قبرستان‌های جهان است.

undefined

 

قبرستان وادی السلام با تمام قبرستان‌هایی که تاکنون دیده‌ام هم به‌لحاظ تراکم و فشردگی قبرها، هم به‌لحاظ ساختار و شکل آن‌ها تفاوت دارد. در بعضی موارد نام صدها نفر روی دیواری نصب شده است که نشان می‌دهد در این محل دفن شده‌اند. خیلی از نام‌ها ایرانی است و حتی در برخی موارد اسم شهرهای مختلف ایران هم رویشان نوشته شده است. برخی از گورها برجسته هستند و گاهی تا دو متر از سطح زمین بالاتر رفته‌اند؛ اما رویشان سیمانی و بیضی مانند است.

undefined

 

برخی دیگر از گورها در اتاقک‌هایی زیرزمینی جای گرفته‌اند؛ چیزی شبیه آرامگاهی خانوادگی؛ این گورها در دیوار زیرزمین تعبیه شده‌اند. بعد از این كه قوای انگلیس بوشهر را تصرف کردند، رئیس‌علی دلواری به مقابله با تجاوزگران رفت و شكست‏‌های سنگینی بر آنان وارد کرد. شخصیت مستحکم این مبارز ایرانی در مجموعه دلیران تنگستان خیلی از ایرانی‌ها از جمله من را با این شخصیت مبارز و دوست داشتنی آشنا کرده است. واقعا حیف است که دیگر از این دست مجموعه‌های تلویزیونی ساخته نمی‌شود.

با کمی پرس و جو، مزار او را پیدا می‌کنیم. مقبره‌ای ساده و بی‌تکلف و مزین به پرچم ایران و سوگندنامه رئیس‌علی. او در سوگندنامه‌اش نوشته است: «ای کلام‌الله گفتار مرا شاهد باش. من به تو سوگند می‌خورم که اگر انگلیسی‌ها بخواهند بوشهر را تصرف کرده و به خاک وطن من تجاوز کنند، در مقام مدافعه برآیم و تا آخرین قطره خون من بر زمین نریخته است دست از جنگ و ستیز با آنان نکشم.»

مزار منتسب به پیامبران هود (ع) و صالح (ع) هم در قبرستان وادی‌السلام قرار دارند. به باور برخی از عالمان شیعه، انتساب این مزار به هود و صالح درست است، برخی نیز آن را رد کرده و برخی تاریخ‌نگاران و جغرافی‌دانان مسلمان، مدفن این دو پیامبر را در یمن دانسته‌اند.

ساختمان کوچکی به آرامگاه منتسب به هود و صالح (ع) اختصاص یافته که مزین به گنبدی کاشی‌کاری شده است و روی آن نوشته شده «‌الله اکبر». در نزدیکی آرامگاه پیرمردی چفیه به سر ایستاده و انگشترهای عقیق می‌فروشد.

undefined

 

قیمت پایین و کیفیت نسبتا خوب انگشترها باعث شده که دورش شلوغ شود و خیلی‌ها انگشتری را به یادگار از سفر به نجف و بازدید از وادی‌السلام بخرند. پدر خانمم هم دو انگشتر می‌خرد؛ یکی برای خودش و دیگری برای پسرش که در این سفر همراهمان نیست.

به صحن حرم باز می‌گردیم و بعد از کمی استراحت سری هم به بازار نجف می‌زنیم. مغازه‌ها کوچک و طول بازار کوتاه است. بازار فروش سوغاتی‌هایی نظیر مهر و تسبیح داغ است و البته آن لابه‌لا می‌توان طلافروشی و مغازه‌های دیگر هم دید.

یکی از سوغاتی های گران‌قیمت عراق، پنیر نخل است. پنیر نخل در واقع بخش میانی سر یا تاج درخت خرما است که سفید رنگ است و آن‌طور که فروشنده آن می‌گوید، خواص درمانی و طبیعی فراوانی دارد. خیلی از مغازه‌های بازار کارتخوان ایرانی دارند و برخی، چند کلمه‌ای هم فارسی می‌دانند.

به آخر بازار که می‌رسیم، تصاویر متفاوت می‌شود و می‌توان خرابی‌هایی که به نظر می‌رسد آثار جنگ باشد را بر دیوارهای ساختمان‌های پشت بازار دید. پس از خرید یکی دو سوغاتی به صحن حرم باز می‌گردیم تا برای سفر فردا و رفتن به کوفه آماده شویم. 

بخش چهارم

از نجف تا کوفه راه زیادی نیست حدود ۱۶ کیلومتر  سوار بر یک خود روی ون سفید این مسیر را طی می‌کنیم. اصلی‌ترین وسیله نقلیه عراق، همین ون‌های سفید و ساده‌ای هستند که همه جا می‌توان پیدایشان کرد.

کوفه به شکل واضحی از هر لحاظ از نجف کمتر توسعه پیدا کرده است. در کوچه‌ها سیم‌های برق مثل کلافی سردرگم دور هم پیچیده شده‌ و تصویر آسمان کوچه های کوفه را مخدوش کرده است. گاه در یک خانه بیش از ۲۰ سیم داخل شده است. یکی از عرب‌ زبان‌های خوزستانی که دلیل موضوع را از مردم کوفه جویا شده می‌گوید علتش قطعی مکرر برق است که باعث شده مردم رو به خرید برق از صاحبان ترانسفر موتورهایی بیاورند که در هر گوشه و کوچه‌ای فعالیت دارند. 

undefined

 

در چهارراه‌ها بیش از صدها سیم در هم تنیده شده و به شکلی نامنظم و تصادفی از میان یکدیگر عبور کرده‌اند. آسفالت خیابان‌های کوفه هم نصفه و نیمه است و هر گوشه‌ای را گنداب گرفته. مسجد کوفه اما بسیار بزرگ است و دیوارهای آجری آن ارتفاع‌شان شاید دو برابر دیوارهای معمول باشد. یک گنبد طلایی و دو مناره بلند که گویی دستانی‌اند که رو به سوی آسمان دراز شده‌اند، زینت بخش این مسجد ۱۱ هزار متر مربعی‌اند.

داخل که می‌شویم سنگ‌های مرمری که تمام زمین را پوشانده‌اند چشمانمان را به خود خیره می‌کند. بازی نور و سنگ برخی از مورخان می گویند مصالح ساختمانی به کار رفته در این مسجد از همان مصالحی است که در کاخ و بنای شهر باستانی حیره استفاده شده است.

بنای داخلی مسجد نظیر کاروانسرایی است که هر گوشه‌اش حجره‌ای دارد؛ هرکدام از این حجره‌ها شانی دارد و مقامی. مقام آدم جایی است که که گفته می‌شود محل توبه حضرت آدم بوده. مقام جبرئیل نیز به ماجرای معراج پیامبر و نماز خواندن در مسجد کوفه اشاره دارد.

مقامی به نام مقام کشتی نوح هم در این مسجد هست که بنا بر برخی روایات محل به گل نشستن کشتی نوح پس از پایان طوفان بزرگ است. پدر خانمم از نمازها و ذکرهایی می‌گوید که باید در هر مقام انجام داد و از این که در سفر قبلی خیلی از آن‌ها را ادا کرده است.

ساعتی بعد از مسجد خارج می‌شویم درحالی که ابهت معماری سنگی و ظاهر یکپارچه سفید آن تاثیر عجیبی رویمان گذاشته است. پیاده چند کوچه‌ای پایین می‌رویم و از خانه امام علی(ع) بازدید می کنیم. خانه ای که اگرچه تاریخی نیست و اخیرا ساخته شده، اما نقشه‌اش بر اساس آنچه از خانه امام علی(ع) روایت شده، بنا شده است.

پس توی کوچک این خانه گلی که محل عبادت حضرت بوده، بیش از هر چیزی نظرم را جلب می‌کند. برخی از زوار افغانستانی به تبرک دستمال به دیوار خانه می‌سایند، برخی دیگر تکه‌ای از نخل حیاط را می‌کنند در مقابل روی صورت برخی هم لبخند تلخی نشسته. کمی آن سوتر از خانه، مسجدی ساده است با معماری گل و آجر. کبوتری بی‌توجه به نمازگزارن نشسته روی دیوار پشتی و در بین جمعیت نگاه می‌دواند.

با مجتبی می‌رویم به مغازه کوچک فلافل فروشی با فارسی دست و پا شکسته‌ای می‌گوید: معمولی یا ویجه؟

می گوییم ویژه. به خیال آن که قارچ و پنیری می‌زند لای ساندویچ. کمی بعد می‌فهمیم منظور از ویژه، اضافه شدن یک بادمجان سرخ کرده به فلافل است که البته سوخته است و سرشار از روغن.

نان ساندویچی هم حالت سه گوش دارد و کوچک‌تر از نان باگت‌های ایرانی است، یک جور نان بولکی سه گوش و کوچک است که حسابی بیات شده.

با تمام این ها غذا در سفر طعم دیگری دارد به دهان آدم مزه می‌کند. می‌خوریم،بی هیچ گلایه‌ای و بعد از زیر سقف آسمان پوشیده از سیم کوفه به نجف بازمی‌گردیم تا پس از کمی استراحت مهیای سفر به کاظمین شویم.

بخش پنجم

در تاریک و روشن بعد از ظهر پاییزی سوار بر یک ون سفید از میان نخلستان‌های در هم تنیده جاده‌های عراق عبور می‌کنیم تا پا به کاظمین بگذاریم. کاظمین دربرابر بغداد مثل شهرری برای تهران می‌ماند. کاظمین درواقع محله‌ای شیعه نشین و در غرب دجله است. در حالی که در بغداد خودروهای مدل بالا و آزادی نوع پوشش زنان کاملا امری عادی است اما  کاظمین به لحاظ بافت اجتماعی کاملا سنتی است.

برخلاف نجف در کاظمین اما فقط یک موکب برای اقامت پیدا می‌کنیم که نزدیک حرم باشد. این موکب چادری است بزرگ که بیش از ظرفیتش در آن زائر مقیم شده. همه چسبیده به هم، آن قدر که جایی برای دراز کشیدن باشد. سرویس‌های بهداشتی هم کانتینرهایی هستند که ایران فرستاده. موکب‌های خدماتی ایرانی البته در کاظمین کم نیستند یکی خیاطی می کند، دیگری شربت می دهد و ... .

از حرم‌های امام هفتم و نهم زیارت می‌‌کنیم مرد عرب فربهی در حرم امام جواد با فارسی دست و پا شکسته‌ای می‌گوید که حرم‌های عراق را ایرانی‌ها برایشان ساخته و با زبان بی زبانی تشکر می‌کند. یک شب بیشتر در کاظمین نمی‌مانیم و به سرعت راهی کربلا می‌شویم. طاقت مجتبی طاق شده است و شور حسینی او را گرفته و می‌خواهد زودتر کربلا را ببیند.

کربلا شلوغ‌تر از هر زمان دیگری است. همه جا پر از آدم است و جای سوزن انداختن نیست. دور حرم حتی کف خیابان‌ها مردم کارتن پهن کرده و نشسته‌اند. از دیروز و در کاظمین یک نفر کفش پدرخانمم را پوشیده و رفته و کهنه گیپوه‌هایش را برای او باقی گذاشته. به سختی راه می‌رود. با این که پشت گیوه‌ها را خوابانده باز هم راحت نیست.

ناگهان نگاهش به خانواده شلوغی می‌افتد که گوشه زمین روی کارتن نشسته‌اند. سه بچه دارند که یکی نوزاد است، پدربزرگ خانواده هم لمیده و تکیه‌اش به کمد امانات ورودی حرم است. کفش‌هایش هم درست کنار دستش گذاشته. نگاه پدر زنم روی کفش ها میخ می‌شود؛ این که کفش‌های من است!

مرد افغانستانی با اندکی اکراه می‌پذیرد و کفش‌ها را داده و کهنه گیوه‌های خود را باز می‌ستاند. آشکارا خشنود نیست انگار این یکی دو روزه به کفش‌های جدید عادت کرده. این هم درسی می‌شود که از این به بعد پا توی کفش کسی نکند. روزی که به کربلا می رسیم درست یک روز پس از اربعین است و بساط موکب‌ها جمع شده جا برای خواب گیرمان نمی‌آید.

داخل حرم اجازه خواب نمی‌دهند، تا چشممان روی هم می‌رود، خادم بیدارمان می‌کند. با این همه چرتکی می‌زنیم، داخل حرم از موزه هم بازدید می‌کنم تصاویری از حمله صدام به حرم به نمایش گذاشته شده. عداوتی داشت با شیعیان. گویی آن‌ها را از خود نمی دانست و این نفرت هنوز از یادها نرفته است. حکم هیتلر خاورمیانه را داشت . اشیای دیگر هم هست در موزه، درهای قدیمی حرم و مواردی از این دست.

با مجتبی چرخی هم در کوچه‌ی روبروی بین الحرمین می زنیم، مملو از دست فروشان است. هر یک چیزی می فروشند از بادکنک گرفته تا انواع لباس و اسباب بازی. بازار مکاره‌ای است برای خودش. عاقبت پدر خانمم هم دل از حرم می‌کند و به ما ملحق می‌شود. تل زینبیه را نشان‌مان می‌دهد، تپه‌ای که روایت شده از فراز آن زینب تن پاره پاره عزیزانش را به نظاره نشسته. بی شک تصویر تلخی بوده در هوای غم آلود کربلا.

به فاصله علائمی نصب شده و اشاره دارد به مکان هایی که گفته شده هر یک از دست های عباس (ع) قطع شده. وارد بازار می شویم از کنار محل دیدار امام حسین با نماینده یزید می گذریم. تصمیم می گیریم که وارد مغازه کبابی که در این بخش بازار واقع شده، شویم و دلی از عزا در بیاوریم. جدای از این که سطح بهداشت در عراق خیلی پایین تر از ایران است طعم کباب بسیار لذیذ است. کنارش هوموس هم می‌آورند. یک جور نخود له شده که طعم نسبتا ترش و گسی دارد و می شود کنار سالاد و کباب خورد. این خوراک عربی حسابی به دلم می نشیند و بعدها در ایران کلی دنبالش می گردم تا یک بار دیگر این طعم جادویی را امتحان کنم.

شب آخر در کربلا پس از کلی جستجو عاقبت حسینیه ای پیدا می کنیم که متعلق به یک کاشانی است. قرار می شود آن جا بخوابیم اما متولیان حسینیه اصرار دارند که در جمع کردن موکب سر خیابان کمکشان کنیم. لحن شان چندان دوستانه نیست و جمعیت ایرانی ساکن حسینیه هم خسته و بی حال از بی‌‌جایی‌ یوده و نیاز به استراحت دارند. از این جا به بعد برخورد گردانندگان تغییر می‌کند. خودشان چای می‌خورند و به بقیه آب جوش می‌دهند یا اجازه نمی‌دهند از حمام حسینیه استفاده کنیم. به هر حال یک شب است و باید هر طور که شده سر کنیم.

همین که سرم را روی زمین می گذارم و کمی چشم‌هایم به خواب گرم می شود، مجتبی بیدارم می کند. 

-نادر پاشو ترجمه کن.

یکی از روحانیونی که گویا در حسینیه مسئولیت دارد می خواهد با زائری پاکستانی که مقیم حسینیه شده صحبت کند. مرد پاکستانی نه تنها خودش به حسینیه آمده بلکه گروهی از همراهانش را هم آورده و حالا جای کافی برای بقیه نیست. روحانی می خواهد به او و همراهانش بگوید بروند اما مرد پاکستانی فقط انگلیسی می داند.

مردی است ریز نقش و سیه چرده با لباس سنتی مردم پاکستان، یک سرهمی بلند. می گوید ناراحت است. فکر می‌کند به خاطر ملیتشان دارند از حسینیه بیرونشان می‌کنند.  از اینجا به بعد نقش مترجم را عهده‌دار می شوم. از قول روحانی به او می گویم که همه برای یک هدف اینجاییم و نباید آزرده خاطر شود. مشکل هم فقط کمی جا است. بالاخره قانع شده و می‌رود..

تا صبح با حسی بین گرسنگی، خستگی و گلو درد اوقات را می گذرانم. با این حال خواب، گویی مرهمی است بر دردم. صبح که بیدار می شوم حالم اندکی بهتر شده. در مسیر بازگشت و در ونی سفید که رهسپار مرز می شود گرفتار ترافیک می شویم. زنان زیادی با چادر و برقع میان خودروها گدایی می‌کنند؛ قربانیان حملات داعش‌اند. برخی از عراقی ها از جمله شاگرد راننده خودرو ما رفتار مناسبی با آن ها ندارند. بی‌احترامی و سوء استفاده از مردم درمانده.

ایستگاه بعدی مرز ایران است با وجود زیبایی های تمام ناشدنی نخلستان های عراق و جاذبه هایی نظیر گورستان قدیمی وادی السلام، همه احساس می کنیم که بی صبرانه دوست داریم به ایران بازگردیم. سیل زنان آواره و بچه در کول و بغل و رفتار ناخوشایند برخی با آن ها، آدم را متاثر می کند. کاش می شد خیلی چیزها را تغییر داد، کاش می شد خیلی چیزها نبود و کاش می توانستیم جای خالی ها خیلی چیزها را پر کنیم؛ اما دریغ.

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر