یه شب مثل افسون عطر عود، از افسانه معبدا میاد

4.8
از 44 رای
آگهی لست سکند - سفرنامه - جایگاه K دسکتاپ
یه شب مثل افسون عطر عود ، از افسانه معبدا میاد
آموزش سفرنامه نویسی
07 شهریور 1401 16:10
72
13.7K

مقدمه

همه چیز از سال 79 شروع شد...
من و يک سی دیِ فيلم هندی به اسم Kuch Kuch Hota Hai

01.jpg


اونايی که فيلم رو به تماشا نشستن شايد مثل من کارشون به جور هندوستان کشيدن ختم شده و اونايی که فيلمو نديدن پيشنهاد ميکنم بخش کوچولويی از زندگيشون رو به اين فيلم سه ساعته اختصاص بدن. بعد از دیدن اون فيلم، کتاب خودآموز زبان هندی خوندم، مجله خريدم و دوباره و دوباره فيلم ديدم تا جاييکه بدون کلاس و معلم، زبان هندی رو ياد گرفتم.
سال 93 يک دوستِ جان با ديدن شدت علاقه ام به هند، بهم يک جمله گفت : "خب چرا نميری؟" 18 روز بعد خودمو توی فرودگاه دهلی ديدم.


پیش گفتار

متولد 64 هستم، گياهخوارم، عاشق مسافرت تنهايی، ناجور اهل موسيقی، نه نویسنده ام نه سفرنامه نویس ولی وقتی سفرنامه های دوستان رو خوندم ترغیب شدم تا منم براتون بنویسم، اسمش رو سفرنامه نمیذارم بهش میگم تبادل تجربیات.
اواسط مهر 93 اقدام کردم برای تور هند و ويزا، رفتم خيابون ملاصدرا و انگشت نگاری و کارهای اداری مربوط به اون و 2 آبان اولين سفر خارج از ايرانم شروع شد، به جايی که عاشقش بودم و بهش تعلق خاطر داشتم و حرف هيچکس مبنی بر اينکه چرا هند؟ برام مهم نبود.
سال (93) 2014 فيلم Happy New Year از شاهرخ خان روی پرده نقره ای هند رفته بود.

 

02.jpg
سردر سینمایی در جیپور

روز اول :

توی هواپيما کسی همديگه رو نميشناخت ساعت 3 بعدازظهر رسيديم فرودگاهِ بزرگ و قشنگ اينديرا گاندی توی دهلی.

 

03.jpg
فرودگاه دهلی

من نفر اولی بودم که لیدر رو پیدا کردم با تابلوی توی دستش که اسم شرکت مجری تور رو نوشته بود، تا همه همسفرا جمع بشن و آژانس خودشونو پيدا کنن خيلی زمان برد طوريکه وقتی از فرودگاه اومديم بيرون هوا داشت تاريک ميشد. علنا روز اولمون بخاطر ديگران از دست رفت، بعد ها اين شد اولين دليلم برای اينکه ديگه هيچوقت با تور مسافرت نکنم.
ليدرمون یک خانمِ ايرانی بود که توی هند ازدواج کرده بود و موندگار شده بود، هم پا به ماه بود هم شيرازی. وجود ليدر دليل بعديم بود که ديگه هيچوقت با تور سفر نکنم دلايلم رو با ارائه مستندات محکمه پسند بعدا به حضور خواهم رساند.
با گل ازمون استقبال کردن ولی پيشنهاد ميکنم گلی که به گردنتون ميندازن سريع برداريد، من اينکارو نکردم و بعدا متوجه شدم که يقه پيراهن قشنگمو کثيف کرده اون بهترين لباسم بود و ديگه نتونستم بپوشمش.
وقتی تو فرودگاه ميخواستيم سيم کارت بگيريم ليدرمون گفت که اين سيم کارتها يک هفته طول ميکشه که فعال بشه و در ضمن همه جای هند آنتن نميده و بايد دوباره سيم کارت بخريم اما امروزه فکر ميکنم که اين قانون رو برداشتن و کمتر از 24 ساعت سيم کارت قابل استفاده اس. خلاصه از داشتن اينترنت محروم شديم ولی طبق عادت و اخلاق هميشگی خودم، هميشه برای سفرهام برنامه ريزی دارم و اسم اماکنی رو که ميخوام ببينم مينويسم و با خودم برميدارم. اينجوری بود که بدون مسيرياب و اينترنت و به لطف زبان هندی پا به سرزمين نور و رنگ گذاشتم.
چون ما دو گروه بوديم که هتلهامون فرق ميکرد تا رسوندن همسفرها به هتلهاشون ديگه فقط خستگی موند برامون و البته با ترافيکی که دهلی داره اين خستگی چند برابر ميشد. توی راه از ميدانی رد شديم که دروازه هند و کاخ رياست جمهوری اونجاست، ليدر گفت که فردا به اينجا خواهيم آمد عجالتا از پشت شيشه های اتوبوس به نظاره مشغول باشيد!!! اينو بگم که تا آخر سفر هيچکس از همسفرا که 30 نفر بوديم دروازه هند رو از نزديک نديد و فقط من بودم که روز آخر مسافرت که بعدا خواهم گفت موفق شدم به اونجا برم. توی همین مدت کوتاه اولین موردی که به چشم میخوره فاصله طبقاتی شدیده، کمی دورتر از برجها و ساختمانهای مجلل، زاغه نشینانی رو میبینی که شاید به غذای شبشون محتاج باشن. درب هیچ خانه ای هم بسته نبود و این برایم جالب بود.

 

04.jpg
کودکان هندی

ميدونستم که هند بزرگترين دموکراسی رو توی جهان داره ولی بازم هميشه يه اصطحکاکی بين هندوها با مسلمونا هست و بدتر از اون اصطحکاک بين شيعه و سنی.
هتل من پارک پلازا بود تو منطقه شادارا، وقتی رسيديم اولين سوالِ يکی از خدمه هتل از من که پسرک جوان و مسلمانی بود، اين بود که آيا شيعه هستم يا سنی؟ احتمالا ميدونست که ما از ايران اومديم همون اول متوجه شدم که چقدر براشون مهمه. با خوشرويی جوابش رو دادم و اون پسر شد يکی از دوستای خوبم تو دهلی، اينم بگم تنها پسر مجرد گروه و احتمالا کم سن ترينشون من بودم.
اتاق شيک و تر و تميزم رو تحويل گرفتم. تنهایی مسافرت کردن هم خوبی داره هم بدی. بديش اينه که اتاق رو دبل حساب ميکنن باهات و خرجت بيشتر ميشه. خوبيش هم اينه که سرويس و شارژ اتاق ها رو خودت تنهايی ميزنی بر بدن.

 

هتل پارک پلازا
هتل پارک پلازا (عکس از اینترنت)

هتل پارک پلازا تو اون تاريخ 3 ستاره بود ولی امروز ميدونم که 4 ستاره شده و لياقتش رو هم داره با اينکه يه کمی از مرکز شهر دوره ولی نظافت و اخلاق خدمه و غذاهاش باعث ميشه اين دوری رو ناديده بگيری.
با کارمندای توی سالن غذاخوری دوست شده بودم و اونام ميدونستن که من گوشت نميخورم و بهترين غذاهاشون رو بهم پيشنهاد ميدادن. اينم بگم توی رستوران های هند برای صبحونه هر مارمالاد و مربايی رو نخوريد. يکی از روزای آخر سفرم بود توی يه وعده از صبحونه ها يه مارمالاد خوشرنگ به چشمم خورد کلی از اون مارمالاد رو کشيدم توی ظرفم با شادی و حس پيروزمندانه ای بابت اينکه بالاخره يه روز صبح دارم مربا ميخورم نشستم و مشغول شدم ولی چشمتون روز بد نبينه اين مربای شيرين خيلی تند بود بقدری که اشکم در اومد. من کلا فلفل خورم و اکثر غذاهايی که ميخورم تنده ولی اين مربا خيلی نامرد بود، هيچی ديگه هرطور بود اون صبحونه ام تموم شد.
من کلا خوابم خيلی کمه مخصوصا وقتی تو سفر باشم دوست دارم کلا نخوابم و از تک تک ثانيه های سفرم استفاده کنم. قبل از رفتنِ ليدر اون از همه اعضا به اندازه ورودی های اين چند روز به دلار پول گرفت من بهش گفتم اگر اجازه بديد خودم پول ورودی ها رو حساب ميکنم اولش قبول نکرد و حتی ناراحت شد اما من بهش گفتم برای اينکار دليل دارم والبته دليلم بی اعتمادی به شما نيست. گفتم چون من زبانشون رو ميدونم ميخوام يه رکب بزنم اما اگر موفق نشدم تمام پول رو به شما ميدم، با هر زحمتی بود قبول کرد. قرار گذاشتيم فردا ساعت 9 بعد از صبحانه همگی آماده بشيم برای ديدنِ آکشاردام نازنين.
اينو بگم که من غير از معبد آکشاردام تمام ورودی ها رو به نرخ هندی ها پرداخت کردم و برای هيچکدوم از اماکن ديدنی توريست به حساب نيومدم، قبلا دوستام بهم ميگفتن شبيه هندی ها شدی. حالا اين شباهت و زبان هندی يه جايی به دردم خورد. فقط برای قلعه سرخ دهلی، کسی که متصدی فروش بليط بود متوجه شد که من هندی نيستم بهم گفت که تو هندی نيستی و بايد ورودی غير هندی بخری در يک لحظه هيولای درونم به صدا در اومد و بهش گفتم که من دورگه ايرانی و هندی هستم، دقيقا بخاطر دارم ورودی قلعه 220 روپيه برای توريست ها بود و اون  متصدی بهم گفت که نيمه هندی ات رايگان است ولی بايد 110 روپيه توريستی ات را پرداخت کنی. من قبول کردم و کلی تشکر، هرچی باشه بازم به نفعم بود. دليل اينکه اون آقا متوجه شد زرنگيش نبود، من ديروقت به قلعه رسيدم و جلوی باجه خلوت و ساکت بود و اون تونست لهجه ام رو تشخيص بده اگه توی روز و تو شلوغی ميرفتم ايشون هم متوجه نميشد.


روز دوم:

ساعت 6 صبح از سر ذوق، ولع و اشتياقِ ديدن سرزمينی که واقعا دوستش دارم بيدار شدم. رفتم سراغ نسکافه هايی که برای اتاقم گذاشته بودن. بعدش يه دوش گرفتم. آماده شدم و اومدم پايين برای صبحانه.
خلوتِ خلوت بود فکر کنم من نفر اول بودم. نه همسفرای من بودن و نه هيچ آدم ديگه ای، فقط خدمه بودن. از همون دقيقه اول باهاشون رفيق شدم. صبحونه خوب و با کيفيتی بود ولی بيشتر به جای لذت بردن از صبحانه مشتاق اين بودم که زودتر از هتل بزنم بيرون. بعد از صبحونه با نگهبان های جلوی در حرف زدم و باهاشون عکسی گرفتم و با راننده اتوبوس تور آشنا شدم.
06.jpg
جلوی يه ريکشا رو گرفتم و با ريکشاش عکسی انداختم.

ریکشا
ریکشا

بالاخره يواش يواش همسفرام آماده شدن و با کلی تاخير به راه افتاديم. اينم دليل ديگه من برای اينکه هيچوقت با تور مسافرت نکنم. آخه ساعت 6 صبح کجا ساعت 10 کجا. بهرحال، دلم پر ميکشيد برای ديدن آکشاردام البته نه به اندازه تاج محل.

معبد آکشاردام
معبد آکشاردام

وقتي به معبد آکشاردام رسيديم متوجه شديم که اجازه بردن دوربين و موبايل رو نداريم عکسی از دور از معبد گرفتم، تمام وسايل رو توی اتوبوس گذاشتيم و بعد از بازرسی وارد شديم. ورودی رايگان بود ولی بايد برای بخشهای ديگه پول پرداخت ميشد. خدای من اينجا يه دنيای ديگه است مگه ميشه اين فضا اينقدر گيرا باشه اينقدر قشنگ و خوش ساخت باشه با اينکه قدمت آنچنانی نداره ولی به اندازه کافی ابهت داره. از تمام بخشها ديدن کرديم، فضايی بود که با عروسکهای متحرکِ جالبی توضيحاتی درباره هند و پيدايش دين دادند ولی بنظرم خيلی غلو داشت و هند رو بيشتر از آنچه که بايد بزرگ جلوه دادند.

09.jpg
(عکس از اینترنت)

در بخش بعد ما رو به سالن سينمايی با پرده ای بزرگ بردن و فيلم زندگی سوامی نارايان رو خلاصه وار ولی زيبا به تصوير کشيدن، هميشه از کيفيت صدا و تصوير در سينماهای هند شنيده بودم ولی اينجا برای اولين بار تجربه اش کردم، تجربه ای به غايت عالی.
بعد از سينما به معبد اصلی رفتيم البته بدون کفش. با تنديس بزرگی از طلا و بسياری از خدايگان ديگر مواجه شديم. چه باشکوه، چقدر اين سالن زيبا بود و چه اعتقادی داشتند مردمش به خدايی که ميپرستيدند با تمام خلوص و اعتقاد و اعتماد دست برهم نهاده و دعا ميکردند. ديدم بانويی را که اشک بر ديده داشت گويی حاجت مهمی را خواستار بود.


يه خاطره بگم از داخل معبد :

محو تماشای عظمت تنديس طلايی بودم فکر ميکنم چندين تن وزن داشت، آقايی اومد پيشم و پرسيد اهل کجام وقتی فهميد ايرانی هستم جمله ای گفت که نميدونستم بايد پيشش افتخار کنم يا شرمنده بشم. تو دلم کيف کردم ولی به روی خودم نياوردم. بهم گفت: اگر نادرشاهِ شما زنده بود اين تنديس طلايی رو هم با خودش به ايران ميبرد. متوجه شدم غرضی از اين حرف نداشت فقط معلوم بود که مثل من دلباخته تاريخ سرزمينش هست. ازش پرسيدم آيا از ايرانی ها متنفری؟ گفت: هرگز. بهم گفت اجدادشان زبان فارسی رو محترم ميدونستن و خودش هم به تاريخ ايران علاقه داره.

تندیس طلایی
تندیس طلایی (عکس از اینترنت)

داخل حیاط معبد جایی هست که ازتون عکس میگیرن. قیمتش از عرف یه کمی بالاتره ولی حتما حتما حتما اونجا عکس بگیرید. چون همین عکس بعدا میشه یکی از بهترین خاطراتِ سفرتون. ديدار ما از نگين درخشان دهلی تمام شده بود و داشتيم به سمت بيرون حرکت ميکرديم. کلی دانش آموز دختر و پسر با اون لباسهای فرم خوشرنگ و خوشگلشون رو آورده بودن برای ديدن بخشی از تاريخ کشورشون. به ظاهر دبستانی بودن بعضی از اونا خيلی با ادب و شمرده با من صحبت ميکردن اينو بگم که واقعا عاشق ارتباط گرفتن با مردم هستم و فقط اينجوری ميشه مردم يه سرزمين رو شناخت نه با خريد کردن تو پاساژهای آنچنانی!!!

خلاصه از دختر و پسر دورم جمع ميشدن و دور از چشم معلمشون باهم معاشرت ميکرديم. همينقدر ساده همينقدر بی ريا. حتی باهاشون ترانه های فيلمها رو دسته جمعی در حد يکی دو خط ميخوندم.
اين شايد يکی از بهترين لحظات سفرم بود ای کاش که ميشد عکاسی کرد.

12.jpg

(عکس از اینترنت)

خوشبختانه توی فصل خوبی سفر کرده بودم ولی بازم هوا کمی گرم بود و مجبور بودم دائما آب معدنی بخرم. پيشنهاد ميکنم اونجا فقط آب معدنی بگيريد. شنیده بودم که توی فصل گرما کفشهای مردم به آسفالت میچسبه اما اون موقع سال خبری از این گرما نبود. از اتوبوسهایی که مردم از در و دیوارش آویزان باشند هم نبود. قبل از آمدنم دوستی به من گفت توی هند باید به خاطر کثیفی پاچه های شلوارت را بالا بزنی و در خیابان راه بروی. یا لــلعجـب ...ما که چیزی ندیدیم، شاید هند دیگری را گفته است.
روز اول بود و هنوز يخِ بين همسفرا آب نشده بود و اونايی که همديگه رو نميشناختن خيلی باهم صحبت نميکردن. ولی بعضی از همسفرا که ديدن من به راحتی با هندی ها ارتباط ميگيرم و کم کم اخلاقم رو شناختن ناخودآگاه به سمت دوستی با هم سوق پيدا کرديم. بطوری که اين دوستی ها بعد از گذشت اينهمه سال خوشبختانه هنوزم پابرجاست.
مقصد بعدی ديدار از محلی بود که به ياد رهبر آزاديخواه هند ماهاتما گاندی بنا کرده بودن (ماهاتما در لغت يعنی روحِ بزرگ و چقدر اين اسم برازنده اش بود).

13.jpg

بنایی ساده با سنگی سیاه و آتشی که برای همیشه آنجا روشن است. فضايی بزرگ و دلنشين که پر از درخت است و سنجاب های شيطونی که به راحتی از دست انسان غذا ميگرفتن. بنظرم اون سنجاب ها تو مملکت خودمون هيچ امنيت جانی ندارن ولی اونجا کاملا با انسان اخت شده بودن. نه فقط سنجاب ها بلکه تو کل شهر همه حيوانات محترم بودن. گاو که توی فرهنگ هند جايگاه خودشو داره اما سگ های ولگرد زيادی تو شهر بودن که واقعا جای تعجب داشت. برعکس ايران که کلی گربه داره به همون اندازه يا بيشتر اونجا سگ هست و همشون هم معمولا بی حال و گرمازده يه گوشه ای خوابيده بودن.  توی آسمون هم پر بود از پرنده.  از شهروندی پرسيدم کسی به اين پرنده ها کاری نداره؟ جواب داد: شکار پرنده از هر نوعش ممنوعه و جريمه سنگينی داره، اهل مقايسه نيستم ولی يه لحظه ياد کشور خودم افتادم....گاوی را دیدم که در وسط خیابان نشسته بود و راهی برای عبور ماشین ها نبود اما حتی یک نفر به سمت گاو نمیرفت و همه صبر کرده بودن تا گاو تصمیم به رفتن بگیره.

15.jpg
سنجاب در شهر

اگر من تنها بودم ديدار از اين بنا و تمامی پارک رو در عرض 20 دقيقه انجام ميدادم ولی چه کنم که پابند اعضای گروهی بودم که زود به زود خسته ميشد و بايد هر ازگاهی زير سايه درختی استراحت ميکردن و شايد اين شعرو با خودشون زمزمه ميکردن :
يه تنهايی يه خلوت يه سايه بون يه نيمکت
مي خوام تنهای تنها باشم دور از جماعت
هوا خوشبو و تازه به آرامش تن من
حالا غرق نيازه به تنهايی رسيدن
14.jpg
مقصد بعدی قطب منار بود. دوستی آنجا را تشبيه به تخت جمشيدی کرد که با همه ارادتم به هند و تاريخش حتی تکه سنگی از آنجا را با تمام قطب منار معاوضه نخواهم کرد.

File 00060.jpg

File 00051.jpg

قطب منار دهلی
قطب منار دهلی

قطب منار زيبا بود ميتوانی تاريخ را در آنجا ببينی. ميتوانی قدرت پادشاهان و ارادتشان به دينشان را دريابی.

India (670).jpg
من که از تعلل همسفرام به ستوه اومده بودم ساعت خروج از محوطه رو از ليدر پرسيدم و خودم تنهايی به گشت و گذار مشغول شدم.
17.jpg
از برج 72 متریِ آجری گرفته تا ميله آهنی که بعد از اينهمه سال زنگ نزده بود و تمام خاصيتش اين بود که زنگ نخواهد زد.
18.jpg
دختر زيبارويی به ميله تکيه داده بود و ميخواست دستش رو از پشت ميله بگيره برام جالب بود ازش دليل کارشو پرسيدم بهم گفت: از قديم ميگفتن هرکس بتونه وقتی پشتش به ميله است از پشت ميله دستانش رو بگيره اگه همون لحظه هر آرزويی کنه برآورده ميشه.
بهم گفت که امتحان کنم. قبول نکردم چون دور ميله بسته بود و قاعدتا نبايد کسی داخل اونجا ميشد ولی توی دلم همچو اويی را آرزو کردم که البته هنوز مراد حاصل نشده به چه دليل خدا داند.

19.jpg
قطب منار محوطه بزرگ و قشنگی داره که هر طرفش يه داستان و تاريخی داره با اينکه عاشق تاريخم ولی دوست ندارم تو اين سفرنامه خيلی حرف از تاريخ و وقايع افتاده و نيفتاده بزنم.
ياد شعری افتادم :
اون زمان که دنيا دست شيران بود و تا چشم کار ميکرد اسمش ايران بود
نميخوام که پا تاريخ بشونمت يا هر چی که ميدونی و با ريتم بخونمش 
بگذريم که تو اين تاريخ چه ها گذشته ولی تاريخ هميشه جايی برای عبرت بوده و هست.

File 00084.jpg

20.jpg
بهرحال، دوستِ صوفی مسلکی همسفرمون بود که از عجايب عدد 72 برامون گفت. گفت چرا به هند میگن کشور 72 ملت ، که چرا قطب منار 72 متره يا چرا تعداد سرهای گاوها در معبد آکشاردام 72 تاست و يا حتی چرا شهدای کربلا 72 نفر بودن و اشارات ديگه ای که الان بخاطرم نيست و البته که در اين مقال هم نخواهد گنجيد.

21.jpg
سرهای گاو که دورتادور معبد بودند و تعدادشان 72 عدد است (عکس از اینترنت)

دوستانی که اگه بعد از ديدن قطب منار و ستون های سنگی که اونجا بود پيش خودشون گفتن قبلا اينجا رو ديدن بهشون پيشنهاد ميدم که توی يوتيوب آهنگ Chand Sifarish رو جستجو بکنن. آهنگ برای فيلم فنا با بازی اميرخان و کاجول هست.

22.jpg

India (669).jpg

توی محوطه مقامی هست که به نام امام زمين معروفه اونجا رو ببينيد ولی فقط مطمئن باشيد که کفشهاتونو درمياريد ، من نميدونستم و داخل شدم و از نگاه چپ چپ يه خانم مسن و اشاره اون به کفشهام متوجه اشتباهم شدم. 

23.jpg

معبد امام زمین

يه گياهی بود که برای اولين بار بود اونجا ديدم و برام جالب بود.
24.jpg
محوطه پر بود از قبرها و البته برج نيمه کاره ای که قرار بود روزگاری بلندتر از برج همسايه باشه ولی هرگز به پايان نرسيد.


26.jpg

25.jpg

هوا ديگه داشت کم کم تاريک ميشد و همسفرای من خسته تر!!! به گروه ملحق شدم و به سمت هتل برگشتيم. وقتی برگشتيم هتل اين شکم گردِ کوله به پشتِ روانیِ درونم اجازه نداد برم هتل. با اينکه هوا داشت تاريک ميشد و ليدر هم دائما تاکيد ميکرد تنهايی جايی نريد، زدم به دل شهر و پياده روی شبانه. از ترافيک شديد دهلی شنيديد بذارين از بوق زدنای مداوم ماشينا و موتورا براتون بگم. خيلی از هتل دور شدم و چون ديگه واقعا خسته شده بودم تصميم گرفتم ريکشا سوار بشم و برگردم. با يه ريکشايی توافق کردم و سوار شدم. اينو بگم که راننده های ريکشا مثل راننده های فرمول وان رانندگی ميکنن دست فرمون بيست ولی احتياط صفر. البته که توی تمام مدتی که اونجا بودم نه تصادفی ديدم نه درگيری و دعوا.
وسط راه از بوق زدنا کلافه شده بودم مخصوصا وقتی تو ريکشا ميشينی انگار صدا ده برابر ميشه، بوق زدنا بنظرم غير عادی بود حتی يه ماشين سوزوکی بغل ما بوق زد که سرم رو از ريکشا آوردم بيرون و داد زدم چه خبرته ؟!!! بنده خدا هاج و واج بهم نگاه ميکرد و از اين برخوردم تعجب کرده بود، راننده ريکشا که ديد اعصابم خرد شده گفت: ميخوای دليل اين بوق زدنا رو بدونی؟ منم از خدا خواسته گفتم بگو. بهم گفت: دليلش اينه که يه روزی گاندی از جلوی يه رستوران انگليسی رد ميشده ديده جلوی مغازه نوشتن ورود سگ و هندی به داخل ممنوع. گاندی وارد ميشه خدمه رستوران اونو ميبينن و با وضع بدی و با لگد بيرونش ميکنن و به نشونه تمسخر زنگ دوچرخه ای که جلوی رستوران پارک بوده رو ميزنن. گاندی همونجا قسم ميخوره که انگليس ها رو بدون خشونت از سرزمينش بيرون ميکنه و به طرفداراش ميگه که هرجا فرد انگليسی ديديد براشون با هر وسيله ای که داريد بوق بزنيد. اين ميشه پايه يک انقلاب و اين رسم به يادگار بين همه اقوام هند ميمونه و اونا همچنان بوق ميزنند و بوق ميزنند و پشت ماشينهاشون مينويسن که لطفا بوق بزنيد و هيچکس از اين بوق زدن ها نه خسته ميشه و نه ناراحت. 

India (376).jpg
با شنيدن داستانی که سورج برام تعريف کرد ديگه بوق زدنا به طرز عجيبی برام آزاردهنده نبود. نه تنها اذيتم نميکرد بلکه حتی وقتی به بوق زدن هاشون نگاه ميکردم غرور رو توی چشم ها و دلشون حس ميکردم، حالا توی تهران جرات داری دوتا بوق بلند پشت هم بزن.
27.jpg
برنامه فردا اين بود که اول به آگرا بريم ولی برنامه رو تغيير دادن و قرار شد که اول به سمت جيپور حرکت کنيم. برگشتم به هتل و بعد از يه روز طولانی و دلچسب و مست و سيراب از بودن در جايی که آرزوش رو داشتم تن به خواب سپردم.

روز سوم:

دوباره ساعت 6 صبح و من و اشتياق. طبق روال روز قبل يه نسکافه و دوش و روانه به سمت رستوران. بازم صبحونه درجه يک و اينبار آب پرتغال خنکی که فکر نميکنم کسی بعد از نسکافه مشتاقش باشه ولی من که بودم اصلا می خوام همه بدشون بياد اين منم که باس خوشم بياد. دوباره بدقولی اعضای گروه و دير راه افتادن سمت جيپور. خوشبختانه همسفرای نازنينی بودن و ميشد اين کاستی ها رو بهشون بخشيد.
 تا جيپور با ماشين راهی نيست ولی چون اتوبوس ها نميتونن از سرعت 60 تا بيشتر حرکت کنن خيلی طولانی بنظر اومد اما طولانی بودن به چشم نيومد چون برای اولين بار همه همسفرها اومدن جلوی اتوبوس و خودشون رو معرفی کردن واين باعث شد خستگی زيادی احساس نکنيم. معرفی از من شروع شد، صندلی اول، نفر اول.
بعد از معرفی مجبورم کردن که براشون بخونم منم اولش ترانه ای يادم نيومد ، به هر حال بعد از کمی فکر کردن شروع کردم به خوندن.

28.jpg
عوارضی بین راه

وسط راه برای استراحت و خريد جلوی يک فروشگاه ايستاديم ، پیشنهاد میکنم از اون فروشگاه ها چیزی نخرید چون قیمتاشون خیلی زیاده و همون اجناس رو توی شهر و توی بازار با قیمت خیلی بهتر میشه پیدا کرد و البته سنتِ نابِ ایرانی برای چونه زدن رو هم هرگز فراموش نکنید، مخصوصا توی بازارها، این اخلاقِ تمام شهرهای توریست پذیره که وقتی توریستی رو میبینن قیمتها ناگهان سه برابر میشه پس تا میتونید چونه بزنید که حلاله، پیشنهاد بعدیم هم اینه نگید زبان بلدید چون همه همسفرا ازتون میخوان که براشون چونه بزنید و رسما میشید مترجم. شوخی کردم، البته که خودم عاشق اینکار بودم و تا جایی که میتونستم به دوستام کمک میکردم و براشون تخفیف میگرفتم و البته بعضی وقتا هم برام عایدی داشت و مثلا با یه بستنی ازم تشکر میکردن.
 بعد از ساعتی توقف و استراحت دوباره راه افتاديم. اينکه من حرفی از غذا خوردن نميزنم اينه که کلا اعتقادی به غذا خوردن ندارم با وعده های کوچيک و سبک بهتر ميشه سفر کرد تا وعده های چرب و سنگين و البته غذاهای گوشتی. این روش برام بهتر بود. چون دوستانم غذاهایی رو مهمون تور بودن که غیر گیاهی بود و من نمیتونستم از اونا استفاده کنم و باعث هدر رفتن پولی میشد که به لیدر باید میدادم. همسفرهام مهمون تور بودن ولی من فقط سيب زمينی سرخ کرده ميخوردم و البته تمام اشتهايم رو نگه ميداشتم برای غذاهای خيابونی که تعريف خواهم کرد.
در بدو ورود به جيپور به يک رستوران سنتی رفتيم. هنوز غذای همسفرهام تموم نشده بود که صدای ساز و دهل به ما نزديک شد. وقتی بيرون رو نگاه کردم متوجه شدم که انگار يکی از مراسمات قبل از عروسی است و منم مثل شناگری که آب پيدا نکرده بود شيرجه زدم وسط جمعيت و کمرم دلی از عزا درآورد.
توی اون کارناوال شدم پيشونی سفيد ولی بهتون پيشنهاد ميدم هيچوقت از کاری که دلخواه خودتونه پشيمون نشيد و توی لحظه زندگی کنيد و فقط همون لحظات رو دريابيد. کلی آدم باهام عکس گرفت و کلی گفتم و خنديدم و اين لحظه ها شايد ديگه هيچوقت برام اتفاق نيفتن.
29.jpg
جیپور شهری هست با کلی دروازه های کوچک و بزرگ و خوشرنگ که توی تابش نور خورشید جذابیتش صد چندان میشه. بعد از ناهار گروه رو بردن به فروشگاهی که بعدا متوجه شدم با ليدر هماهنگ هستن و قراره از قبال خريدن اجناس گرون قيمت اونجا از طرف ما، به ليدر هم درصدی برسه (اينم دليل بعدی برای سفر بدون ليدر).
من اونجا خريد نکردم حتی توی فروشگاه هم نموندم و اومدم فروشگاه بغلی و اونجا رو گشتم ولی انصافا ساری های خوشگل و رنگارنگی اونجا بود که فروشنده بدون هيچ چشمداشتی دائما ساری ها رو باز ميکرد و به مشتری نشون ميداد و حتی اگر کسی خريد هم نميکرد آنها با خوشرويی برخورد ميکردند. 
30.jpg
من از خريد در سفر و اينکه وقتم رو برای هيچ هدر کنم بيزارم به همين دليل زدم بيرون، حالا وقت کنجکاوی در شهر صورتی بود. گوشه ای از حياطِ فروشگاه مغازه ای بود که مشغول ساختن تنديس برای عبادتگاه ها و معابد بود از تمام خدايگان آنجا عکس گرفتم. حس غريبيست ديدن اين خدايگان، در حالی که تو اعتقادی به آنها نداری افرادی آنها را عميقا ستايش ميکنند.
31.jpg

File 00099.jpg

بيرون محوطه فروشگاه و در کنار خيابان اتاقک کوچکی توجه ام رو جلب کرد نزديکش رفتم و ديدم معبد کوچکی است که خيلی ساده تزيين شده بود.
32.jpg
با رانندگان تاکسی که آنجا بودند هم کلام شدم از وطنم پرسيدند و به تبعيت از کارشان از قيمت ماشين و نرخ کرايه ها پرسيدند. يادم هست که قيمت يک سوزوکی ويتارا در آنجا قيمتش خیلی کمتر از ايران بود و چقدر لذتبخش است اين هم صحبتی با خوش مشربانی که با ديدن يک توريست چنان به وجد و سرور می آيند که گويی تو اولين توريستی هستی که قدم به سرزمينشان نهادی. تورا خالصانه دوست ميدارند و از هر محبتی که از دستشان بربياد برايت دريغ نخواهند کرد.

File 00105.jpg
فروشگاه گران فروش

اما بدترين صحنه هايی که شايد اگر به ديدن جاذبه های هند دلخوش نباشی ديدنِ کارتن خواب هاست.

33.jpg
کارتن خواب های هند

انسانهايی که حتی از ابتدايی ترين امکانات هم محرومن از مغازه داری پرسيدم اينها چرا اين وضعيت رو دارن و هيچکس بهشون کمک نميکنه؟ بهم جواب داد : که اينها از دسته پايين اجتماع هستن و خودشون ميخوان که اينجوری زندگی کنن. ازش پرسيدم دولت کاری براشون نميکنه؟ بهم گفت : که دولت براشون خونه ساخت و اونها رو به زور توی ساختمونها و آپارتمان ها جا داد ولی اينها خودشون دوباره آپارتمان ها رو رها کردن و به اين سبک از زندگی برگشتن!!!!
فقير در جهان هميشه واژگون است. اين «واژگون» هم عجب لغت مشتيه‌ ها! ادبياتيه.....

34.jpg
 بهم داستان جالبی رو گفت، توضيح داد : که از برهمن سه نسل بوجود اومدن يکی از سر برهمن که ميشن نژاد برتر و به همه مسلط هستن گروهی از شکم برهمن بوجود اومدن که ميتونن به درجه بالاتر برسن ولی به درجه پايينتر سقوط نميکنن اونا ميشن جمعيت عادی و متوسط جامعه و گروه ديگه که همين کارتن خواب ها و زاغه نشينان باشن از کف پای برهمن بوجود اومدن و نسل اندر نسل و تا ابد کثيف و نجس ميمونن و حق ندارن به درجه های بالاتر جامعه بيان و تا آخر عمر توی همين بدبختی و فلاکت زندگی ميکنن و اين سبک زندگی اونا برای بقيه مردم عادی هست.
البته شنيدم که از سوی بعضی NGO ها بهشون کمک ميشه و حتی مردم عادی براشون غذا ميارن ولی اين نوع زندگی در انظار عمومی و فقط با چند دست رختخواب فرسوده و دو سه تا قابلمه و قاشق شدنی نيست. کار از يه جا خرابه، حالا از کجا خرابه، باس وقت گرفت از اوستا کريم پرسيد. 

سه گونه رنگ هندوستان زمین است....سیاه و سبز و گندم گون همین است

به گندم گون است میل آدمیزاد....که این فتنه ز آدم یافت بنیاد

یکی گندم به کام ، اندر نمک ده....ز صد قرص سپیدی بی نمک به

سیه را خود بریده جایگاه است....که اندر دیده مردم سیاه است

زه بهر دیده باید سرمه را سود....سپیده عارضی رنگیست بی سود

از این هردو نکوتر رنگ سبز است...که زیب اختران زو رنگ سبز است

به رنگ سبز رحمت ها سرشت است...که رنگ سبزپوشان بهشت است

(امیرخسرو دهلوی)

ياد ديالوگ قشنگی افتادم:
مردم هر روز زندگی ميکنن که يه روز بميرين، ولی اينها هر روز ميميرن که يه روز زندگی کنن. 
پيش خودم گفت :
گور بابای عشق
اگه پول تو جيبت نباشه حتی قصابی سر کوچه بهت دل نميده،
چه برسه به عشقت …
35.jpg
اما در چهره هایشان اثری از غم به وضوح دیده نمیشود گویا خودشان هم راضی هستند از لقمه نانی که به کف می آوردند و بسیار شکرگذار بابت لقمه نان و زنده ماندن برای یک شب دیگر. شادی به وفور بینشان حکمفرماست و البته رنگارنگی مختصر زندگیشان.

ديگه حوصله ام داشت از اين همه زمانی که برای خريد گذاشته بودن سر ميرفت که ليدر گفت بايد به سمت هتل بريم هوا هم تاريک شده بود و اعضا خسته. به هتل رسيديم. هتل پارادايس.

File 00120.jpg
برای خودش پارادايسی هست.
36.jpg
به محض ورود متوجه شدم در طبقه پايين مراسم عروسی برپاست، اتاقم روتحویل گرفتم، چمدونم رو بردم بالا و در رو بستم و اومدم پايين. از کسانی که جلوی در بودن اجازه گرفتم و رفتم داخل. منم جوگير. حدس زدن باقی ماجرا با شما.
37.jpg
با اجازشون کمی از مجلس عکس و فيلم گرفتم.

File 00110.jpg

ازم پذیرایی کردن ولی با وجود دعوت برای شام من از مجلس اومدم بیرون و دوباره رفتم برای پیاده روی شبانه. خوشبختانه زمانی هند بودیم که موسم برگزاری مراسمات عروسی بود و میشد توی جای جای شهر خونه های آذین بسته شده و کارناوال های عروسی رو دید. 
در حال قدم زدن بودم که انتهای یک کوچه خونه ای رو دیدم که آذین بسته بودن ناخودآگاه به سمت خونه کشیده شدم.

38.jpg

File 00114.jpg

مثل رسم ما ایرانی ها چند آقای مسن جلوی در بودن و مهمونا رو راهنمایی میکردن البته مثل اینجا از کسی کارت دعوت نمیخواستن. ازشون پرسیدم میتونم این مراسم رو از نزدیک ببینم. اونام با خوشرویی پذیرفتند و منو به پسرک 10،11 ساله ای سپردند تا منو به داماد معرفی کنه. وااااای محشــــــــــــر بود توی قلب مراسمی بودم که همیشه از فیلمها به خاطر داشتم. کمی در حیاط عکاسی کردم. پسرک اتاقی رو نشونم داد که چهار پنج خانم در حال آرایش عروس خانم بودن. به عروس تبریک گفتم و از اتاق بیرون اومدم. پسرک منو از راه پله ها به سمت پشت بام برد. وقتی به پشت بام رسیدم دیدم که یک میز بسیار بزرگ و طولانی چیده اند و روی میز پر است از نوشیدنی هایی که دلِ هر مسلمان و غیر مسلمانی را میبرد.

داماد با دیدن من تعجب کرد و به سمتم اومد بهش تبریک گفتم و براش آرزوی خوشبختی کردم. ازم دعوت کرد که باهم نوشیدنی بخوریم اما به محض اینکه بهش گفتم من مسلمانم به سرعت ازم معذرت خواهی کرد. برایم شربت آوردند. بعد از کمی صحبت قصد رفتن کردم که داماد گفت باید شام را با آنها بخورم اما قبول نکردم هم خسته از یک روز طولانی بودم هم دیر وقت بود و باید به هتل برمیگشتم. با قلبی مالامال از مسرت از اون خانواده نازنین خداحافظی کردم و به سمت هتل برگشتم.
پیشنهاد میکنم خجالت رو بذارین کنار و از معاشرت با آدمایی که نه خودشون رو میشناسید نه فرهنگشون رو لذت ببرید. مطمئن باشید که اونا هیچوقت با شما بد برخورد نخواهند کرد و صد البته که رفتار آنها رابطه مستقیم با رفتار خودمان دارد نمیتوانید از کسی که بهش بی ادبی کرده باشید انتظار ادب داشته باشید.
زیاد از هتل دور نبودم، برگشتم به اتاق بسیار تمیز و مرتبم در پارادایس. خسته اما شادمان از روزی که پشت سر گذاشته بودم و به امید فردایی بهتر از امروز تن به خواب سپردم.


روز چهارم :

صبح زود از خواب بیدار شدم برنامه امروز دیدار از قلعه آمر، جنتر منتر و هوا محل بود. با کمی تاخیر به سمت قلعه آمر راه افتادیم، جلوی قلعه پر بود از دستفروش. من یک کلاه ماهاراجه خریدم و در تمام مدت بازدید روی سرم بود. جالب اینکه بعضی از مردم محلی با دیدن من به نشانه احترام دست بر هم میگذاشتن و میگفتن ناماسته (سلام).  دوستم هم یک کلاه مثل کلاه من خرید.

40 (1).jpg
وقتی رسیدیم لیدر همه اعضا را برای فیل سواری آماده کرد.

40.jpg

ما هم مثل ماهاراجه و ماهارانی ها سوار بر فیل به سوی قلعه به راه افتادیم. بماند مبلغی که من برای فیل سواری پرداختم خیلی کمتر از مبلغی بود که لیدر به پای بقیه اعضا حساب کرد. مسیر رفت رو میشه با جیپ انگلیسی هم پیمود ولی پیشنهاد میکنم که مسیر رفت رو با فیل برید و در برگشت که حتما خسته هم هستید با جیپ برگردید. اینطوری هم لذت فیل سواری رو چشیدید هم جیپ سواری و در برگشت اگر خسته بودید دیگه لازم نیست تکان تکان های فیل نگون بخت رو تحمل کنید.

41.jpg

زمانی که در حال فیل سواری بودیم عکاسهای زیادی از ما عکس میگرفتن و یهو ناپدید میشدن. بعدا وقتی در حال خروج از قلعه بودیم نمیدونم چجوری ولی اون عکاس ها ما رو پیدا کردن و قصد فروختن عکسهاشون رو داشتن چه عکسهای قشنگی هم بود.
پیشنهاد میکنم برای عکسها علاقه ای نشون ندید اونا مبالغ زیادی ازتون درخواست میکنن بهشون بگید که عکسها رو نمیخوایین اونا اول قهر میکنن ولی بلافاصله با مبلغ بسیار کمتری پیشتون برمیگردن بازم طاقت بیارین و نخرید چون قیمتها رو بازم میتونید کم کنید. البته اون بچه هایی که عکسها رو میارن گناه دارن ولی چه کنیم که قیمت زیادی طلب میکنن. خودم به شخصه عکسهای زیادی داشتم ولی تا زمانی که جیپ میخواست به سمت پایین حرکت کنه ازشون نخریدم و تعداد زیادی عکس رو به مبلغ ناچیزی ازشون گرفتم که صد البته اونا هم راضی بودن چون دیگه این عکسها به دردشون نمیخوره. دوتا از اون عکسها الان روی دیوار اتاقم جا خوش کرده.
India (718).jpg
 شکوه ، عظمت ، هنر و زیبایی توی تمام قلعه موج میزد ، من حوصله با گروه چرخیدن رو نداشتم از لیدر ، تایم خروج رو پرسیدم تقریبا دو ساعت زمان داشتم که تمام قلعه رو ببینم.
قلعه آمر
چه عالی حالا میتونم کنجکاوی کنم و توی وهم وخیال اینکه روزگاری چه اتفاقاتی توی این قلعه میفتاده غرق بشم.


44.jpg
پیشنهاد میکنم توی قلعه از گروه و لیدر جدا نشید به سبب بزرگی و تودرتو بودن گم خواهید شد، من زمان برگشت گروه رو گم کردم و مجبور شدم تا جایی که جیپ ها هستن تنها برگردم.
اما بگم از قلعه. فوق العاده تماشایی با دیوارهای کرم رنگی که بالاهای دیوار به سیاهی میزد. بلند، قطور و در بعضی جاها رعب انگیز. میشد تصور کرد زمانی چه غوغایی در این قصر به پا بوده.

44.jpg
قلعه بسیار شلوغ بود. دولت هند زحمت زیادی میکشه که بچه ها رو از همون سنین دبستان با تاریخ کشورشون آشنا کنه. بیشتر شلوغی قلعه بخاطر دانش آموزایی بود که برای اردو آورده بودنشون.
46.jpg
خدمه ای رو دیدم که سنش از 16، 15 بیشتر نبود، داشت جارو میکشید. بهش گفتم میتونی جاهایی از قلعه رو نشونم بدی که برای بقیه قابل دسترسی نباشه و یا کمتر کسی میتونه بره اونجا. بهم گفت باید بهش پول بدم. قبول کردم و شرط کردم بعد از برگشتن بهش پول میدم. قبول کرد. شما اینکار رو نکنید چون هیچ اعتمادی به اونا نیست ولی من این حرفها برام نامفهومه. خودشو رحیم معرفی کرد و گفت طرفدار آیشواریاست و دلش میخواسته که باهاش ازدواج کنه.
اول از همه منو به بالاترین پنجره ای که تو قلعه وجود داره برد منظره قلعه از بالا خیلی تماشایی تر بود و خوبیش این بود که توی اون شلوغی اونجا هیچکس نبود، از اونجا به پشت بامی رفتیم که فکر میکنم پای خود ماهاراجه هم به اونجا نرسیده بود. 
47.jpg
چندین و چند جای قلعه و اتاق های تودرتو رو دیدیم ازش تشکر کردم و پولی که ازم گرفت رو بوسید و توی جیبش گذاشت. منم خوشحال از اکتشافات و ماجراجویی خودم و اینکه اون پسر چقدر راضی بود از پولی که گرفته بود به ماجراجویی خودم ادامه دادم.

48.jpg
پیشنهاد میکنم در ازای مبلغی که لیدر ازتون میگیره ازش راهنمایی و کار طلب کنید چون وقتی بعدا با همسفرام صحبت کردم متوجه شدم لیدر خیلی از جاها رو بهشون نشون نداده و فقط به توضیح برای چندتا از نقاط مهم بسنده کرده. توی قلعه یه گلوله نمک هم پیدا کردم.
49.jpg

دیده ام کافور کز هندوستان خیزد همی

تو ز کافور، ای عجب هندوستان انگیختی

( حضرت خاقانی)

اگر میخوایین خاطرات این قلعه براتون زنده بشه یا قبل از رفتن به اونجا ازش فیلمی ببینید، پیشنهاد میکنم فیلم Jodhaa Akbar با بازی ریتیک روشن و آیشواریا رای رو ببینید.

50.jpg

فیلم رو توی همین قلعه بازی کردن و تمام جواهراتی که آیشواریا ازشون استفاده میکنه کاملا اصله و متعلق هست به همسر ماهاراجه. این خانواده هنوز تو قلعه ای که در بالای قلعه آمر وجود داره سکونت دارن.

50.jpg

توی فیلم میتونید اون ظرفهای سیاه بزرگ رو ببینید که ازشون برای غذا پختن استفاده میشده که البته به اشتباه میگن برای زنده زنده پختن دشمنا ازشون استفاده میکردن. 

 

52.jpg

توی این فیلم ریتیک روشن به زبان فارسی از یک ضرب المثل استفاده میکنه : از ماست که بر ماست..... زمان دیدار از قلعه تموم شد و ما با جیپ سواری به پایین قلعه برگشتیم.
از دستفروشی چیزی شبیه به چیپس خریدم ، پر بود از پیاز و موادی که نمیشناختم بهش گفتم که برام درست کنه ، قبل از شروع کردن بهم گفت که تنده ولی من اعتنایی نکردم ، مثل قدیم در ایران یه کاغذ رو باقالی کرد و چیپس رو ریخت توی اون ، کنار دستش ظرف بزرگی از فلفل قرمز بود بهش گفتم از فلفل هم بزن که بعدا فهمیدم چه اشتباهی کردم ، به گمونم فلفل قرمز هندی ها از فلفل قرمز ما تند تر باشه ، وقتی اولین مشت از چیپس رو خوردم حس اژدهایی رو داشتم که از دهنش آتیش در میاد ولی واقعا خوشمزه بود....
54.jpg
سوار اتوبوس شدیم و به جنتر منتر رصدخانه زیبای جیپور اومدیم.
رصدخانه جنتر منتر
رصدخانه پر بود از وسایلی که همه مربوط به ستاره شناسی و تعیین تقویم و مصارف دیگه بود، از زیبایی و قدمت چیزی کم نداشت.

57.jpg

56.jpg

تو محوطه یه مکانی هست که ماه و حیوان مربوط به ماه تولدتون رو میتونید ببینید و اگر مثل منه امردادی عاشق ماه تولدتون هستید حتما از اون عکسی به یادگار بگیرید.

56.jpg
این رصدخانه نسبت به بعضی رصدخانه های ایران تکمیل تر بود و لوازم و وسایل کاربردی زیادی توی محوطه به چشم میخورد. جنتر منتر زیبا رو با دیدنیهاش به خاطر سپردیم و از اونجا خارج شدیم.
بیرون از رصدخانه، دستفروشی با دستگاهی که هیچ نشانی از بهداشت نداشت آب نیشکر میگرفت. هندی ها به آن ساقه سبز آبدار گندا میگن، ساقه ها روی آسفالت بود و هرکسی سفارش میداد بدون تمیز کردن اون را بین دستگاه آبمیوه گیریِ دستی قرار میداد و عصاره اون رو توی لیوان پلاستیکی میریخت و بهش آبلیموی تازه اضافه میکرد.

نوشیدنیِ دلبری بنظر می آمد. ازش درخواست کردم و اون هم با خوشرویی لیوانی از این نوشیدنی برام پر کرد، انصافاً بهداشتی نبود ولی بی نهایت خوشمزه، برای یکبار هم که شده میتونید امتحان کنید. از دستفروشی دیگه یک طبله (ساز کوبه ای هندی) خریدم، دوستی که با من کلاه خریده بود گفت آقا سعید تو جنسهای خوبی میخری، از این به بعد تو هرچی بخری منم از همون میخرم و اینطوری شد که ایشون هم یک طبله خرید.

59.jpg
 بعد از دیدن جنتر منتر، در میان راه با اتوبوس به محلی به نام جال محل رسیدیم. جال در لغت به معنی آب ساکن یا مرداب هست، مدتی برای عکاسی اونجا بودیم ولی ورود به قصر ناممکن بود و باید به همین عکس های از راه دور اکتفا میکردیم.

قصر جال محل