نپال کشور تضادها، رنگ ها و لبخندهای بی بدیل

0
نپال کشور تضادها، رنگ ها و لبخندهای بی بدیل
آموزش سفرنامه‌ نویسی
15 خرداد 1405 12:00
0
19

در سفر هر کس به مقصد میرسد می ایستد        من سفر را دوست دارم، مقصد من رفتن است. محمدرضا جعفری

امسال هم قصد داشتم به پوکت سفر کنم که دوستم یک هفته به موعد، سفر را کنسل کرد. دومین باری بود که پوکت کنسل میشد و من تا حدی ناراحت بودم که چرا نمیشود. اواسط آبان ماه بود که دوستم ندا زنگ زد که منیر اگه پوکت نرفتی با گروه کوچکی داریم میریم نپال میای؟ من بدون هیچ شناختی از نپال سریع گفتم اره حتما میام. سفر ما یک سفر دوستانه ده نفره با همراهی و لیدری استاد محمد نوری زاده بود. ایشان قبل سفر تور نپال با من صحبت کرد که نپال خیلی با پوکت متفاوته ها انتظار یک سفر لوکس و لاکچری نداشته باشی گفتم اوکی فقط میخوام بیام.

بلیط رفت و برگشت عیر اربیا را هر شخص جدا گانه خرید. هزینه حدودی بلیط رفت و برگشت حدود 43 میلیون شد. هزینه تمام ده شب اقامت و صبحانه، بیمه مسافرتی  ، ورودیه ها و مجوزها، و حمل و نقل داخلی و فعالیت های اصلی شامل سافاری و قایق سواری 470 دلار شد. و هزینه ویزا 30 دلار. من تازه شروع کردم به سفرنامه خواندن و مطالعه در مورد فرهنگ و مذهب مردم نپال از عکس پرچم گرفته تا چرایی نماد نپال، از واحد و ارزش پولی تا غذاهای محلی و جاهای دیدنی و همه چیز.

من به هر شخص میگفتم دارم میرم نپال در پاسخ میگفتند نپال کجاست؟ نپال تو آفریقاست ؟ و من میگفتم نپال همسایه چین و هند است. دوباره میگفتند نپال همون هنده؟ میگفتم نه شمال کشور هند خودش یک کشور مستقل. میگفتم مگه شما اسم اورست و هیمالیا را نشنیده اید خب تو کشور نپاله. دوباره میگفتند آخه چرا نپال و من به شما میگم چرا نپال 

من حدود یک هفته است از این سفر برگشته ام ولی به شما میگویم نپال از اون سفرهاست که آدم رو ول نمیکنه میاد میشینه یه گوشه دلت و هی نفس میکشه. سفری که برای من فقط دیدن نبود، لمس بود. بوی عود، نور شمع، صدای شعر مانند مراسم آرتی، چای ماسالا. پله هایی که پا رو خسته میکرد و روح رو بیدار. آدامایی که دلاشون بی مرز بود، شاید فقر ظاهری داشتن ولی حرص نداشتن و مغازه داری که ما را به چای ماسالا دعوت کرد انگار میخواست بگه بشین عجله نکن از همین چای ماسالا لذت ببر.

همیشه وقتی نگاهم به نگاه مردم اونجا گره میخورد قشنگ ترین و صمیمی ترین لبخند رو تو صورتشون میدیدم لبخندی که گویا زبان اول و جزیی از صورتشون بود. اگر به دنبال روح شهر، معابد چند هزار ساله، تعامل با آدم هایی ناب و اصیل ، طبیعت بکر و بینظیر و مزه هاو تجربه های متفاوت هستین کجا بهتر از نپال.

z5ICIGrF15cDJfQPN4TSlUKInqd5woKBnGBWC8Hx.jpg
فرودگاه بین‌المللی تریبهوان کاتماندو

سفر ما از 13 آذر 1404 شروع شد ولی در واقع شاید از زمانیکه بلیط هواپیما رو خریدم و کلی هیجان این سفر رو داشتم و مدام تو گوگل یوتیوب، اینستا در مورد نپال جست و جو میکردم. یک هفته قبل از سفر استاد نوری زاده به تهران اومدن و سه ساعتی با ندا تو کافه ای نشستیم و در مورد سفر هر سوالی داشتیم پرسیدیم. سفر ما بدون بار بود. سفر با 30 کیلوگرم بار از نظر قیمت اختلاف چندانی با بدون بار نداشت ولی چون ما قرار بود به  5 شهر نپال برویم برای راحتی جا به جا شدن بین شهر ها و حمل بار به طبقات اقامتگاه ها  استاد تاکید به سفر بدون بار و جمع و جور داشتند.

من کوله مخصوص کابین نداشتم . روز پنجشنبه 13 آذر با چمدان کابین سایز و کوله کوچک برای ترمیم ناخن رفتم که هنگام کشیدن چمدان روی پیاده رو چرخ چمدانم شکست. میخواستم بعد از ترمیم ناخن مستقیم به فرودگاه بروم. و چاره ای هم نداشتم گفتم در نپال یک کوله میخرم فعلا نمیشود کاری کرد. وقتی به فرودگاه رسیدم تمام دوستان رسیده بودند. 7 دوست اصفهانی، من و ندا و استاد که در کاتماندو منتظر ما بود. پرواز عیر اربیا به مقصد شارجه با یک ساعت تاخیر انجام شد .

ما حدود 5 ساعت در فرودگاه شارجه ترانزیت بودیم. دوستان همه لقمه ای غذا برای شام آورده بودند، جز من که فراموش کرده بودم این پرواز بدون پذیرایی است . یاسمن یک لقمه اضافی کوکوسبزی آورده بود که با من سهیم شد. و باز نشستیم، با وای فای رایگان  فرودگاه تو گوشی چرخیدیم، راه رفتیم، چشمانمان را بستیم تا زمان گذشت و سوار هواپیما شدیم به مقصد کاتماندو. من به محض اینکه هواپیما بلند شد خوابیدم و هنگامی که اعلام کرد به کاتماندو رسیده ایم بیدار شدم.

ساعت در کشور نپال حدود دو ساعت و 15 دقیقه از ایران جلوتر است. استاد کار ویزای ما را انجام داده بود. ما به محض ورود نفری 30 دلار پرداخت کردیم و ویزای نپال روی پاسپورت ما چسبانده شد. در مورد نپال باید بگویم صرافی های داخل فرودگاه خیلی بی رحم نیستند و نرخ تبدیل ارز با صرافی های سطح شهر یکسان بود. هر 100 دلار 14000 روپیه نپالی. فقط اینکه دلارها میباست جدید (آبی)، بدون مهر و جوهر باشه. اگه کهنه و کثیف باشه تو تبدیل ارز به مشکل میخورین. هر شخص میخواست از همان فرودگاه سیم کارت اپراتور Ncell با بسته نامحدود دیتا و تماس نامحدود  هم تهیه میکرد به مبلغ 1000 روپیه که به مدت دو هفته شارژ میشد.

 اسم اولین اقامتگاه ما در کاتماندو خانگسار هوم (Khangsar Home 1) بود. استاد برای گروه 10 نفری ما سه ماشین گرفت به مقصد اقامتگاه. تا نشستیم از راننده خواستیم موزیک نپالی بزاره و غرق تماشای خانه ها و محله های کاتماندو شدیم. حدود 40 دقیقه تو راه بودیم  تا رسیدیم به قلب محله تامیل. من خیلی گشنه بودم. کوله و جمدان ها را داخل اتاق ها گذاشتیم و همگی در طبقه چهارم برای صبحانه دور هم جمع شدیم. صبحانه شامل تخم مرغ همزده و دو رو سرخ شده، کمی کره و مربایی شبیه ژله،یک عدد موز، یک لیوان شربت انبه شرکتی، دو نان تست و چای یا قهوه به انتخاب خودمان بود. جایگاه سرو صبحانه بالاترین طبقه اقامتگاه بود که دورتادورش گلدان های متنوع و سرسبز و دو نقاشی دیواری جذاب بود. اتاق من و ندا هم دو تخت یک نفره حمام  سرویس بهداشتی با شلنگ و دستمال بود. اتاق و تخت تمیز ولی شب ها سرد بود. ندا از دو سه روز قبل از سفر میگفت کمر و گردنش درد میکند. کوله و چمدانش را یاسمن و یکی دو نفر از پسرها کمک کردند.

U55UfExaMy6Wo5gzmCnmX28kAkYlnkefoCqt8Hvk.jpg
  معبد خدای شیوا در محله تامیل 

                                      

sD7I37xkAa5UlbvtmDmtsR6c9w7nUEBZejkm7aY4.jpg
 استوپای آشوکا در دل محله تامیل

بعد از صرف صبحانه سریع حاضر شدیم تا اولین روز گشت در کاتماندو را آغاز کنیم. استاد گفت فعلا هیچ چیز نخرید روز آخر سفر را برای خرید بگذارید و همیشه از سمت چپ کوچه راه بروید. پشت سرهم از کوچه های محل تامیل پشت سر استاد میرفتیم. مغازه های هیجان انگیز و جذاب لباس های نخی و ابریشمی و شال های کشمیر یکی پس از دیگری خونمایی میکرد. موتورهای زیادی که با بوق ممتد  از کنارمان رد میشدند، درشکه های قدیمی ، که ناگهان از آن همه هیاهو و صدای بوق و شلوغی به همراه استاد پیچیدیم در کوچه ای باریک و اولین استوپایی بود که رو به روی خود دیدم.

استوپای آشوکا. استوپا بنایی تپه مانند و سفید رنگ بود که بالای آن  نقش چشمان بودا بود چشمانی که گویا میگفت خدا بر همه چیز ناظر است و بالای آن مناره ای مخروطی و هلال ماه. ما یک دور کورا ( راه رفتن در جهت عقربه های ساعت که نوعی مراقبه بودایی هاست) انجام دادیم چرخ های عبادت را چرخاندیم. یک عالم کبوتر روی زمین روی مناره نشسته و در حال پرواز بودند. و پرچم های دعای نپالی (سوتراها) که با باد تکان میخوردند. این پرچم های دعا حاوی متون مذهبی یا مانتراهایی به زبان تبتی است که در 5 رنگ سفید(هوا)، قرمز(آتش)، سبز(آب)، زرد(خاک) و آبی(باد) دیده میشود، معمولا در ارتفاعات به اهتزاز در می آید و باور عموم بر این است که برای مردم برکت و خوش شانسی می آورد و در ستایش خدایان محلی استفاده میشود و رفتن رنگ پرچم، به معنی آن است که نسیم دعا را با خود برده است و رنگ پرچم کدر و محو شده و دعا بی اثر نبوده است.

بعد از آن به جایی معبد مانند رفتیم کفش ها را در آوردیم ، خانم مسنی وسط مجموعه کنار خدای شیوا ایستاده بود که باید دور مجموعه سه دور کورا میرفتیم و زنگ بزگی را 9 بار به صدا در می آوردیم و هر شخص میخواست به خدای شیوا پولی پیشکش میکرد و آن خانم برایش خالی قرمز رنگ در پشیمانی نقش میبست و شمعی روشن میکرد. من از استاد نوری زاده در موردعلت به صدا در آوردن زنگ ها پرسیدم و ایشان در دلیل نواختن زنگ در معابد هندوها رو به این صورت گفتن: اول (اعلام حضور) من اومدم، حواسم جمعه وارد فضای مقدس شدم هم برای خدا هم خود آدم. دوم (پاکسازی ذهن) صدای زنگ تیز و ممتده ، افکار ولگرد رو قطع میکنه مثل ریست ذهن قبل دعا. سوم (دعوت نیروهای الهی) باور سنتی میگه ارتعاش زنگ،فضا رو برای حضور خداها آماده میکنه انگار در رو میکوبه. چهارم (دور کردن انرژی های منفی) شکستن سکون سنگین فضا پنجم (ریتم عبادت) زنگ زمان رو قاب میگیره.

1T6GSj61cOBtBqQfOBq1zSO8BGufwnAPhIYatnlz.jpg
خدای شیوا در تجلی ویرانگر
UsGonrMLmCEtb8CMKLIalLmXMLMsaP3ELUBBUYQ5.jpg
  مجسمه عظیم و غول پیکر گارودا، خدای حمل و نقل

                                    

DKL1UIiwOGY53Dqtfh9Jo3GTSb7ttcapKathFveP.jpg
مجسمه‌ای از گورو گوراکنات در کاستامانداپ
m4f3EA5cdSMx2Z6dYyPiFCAGpFTXx0M5FJzlOP2r.jpg
 جشن نمادین ازدواج دختران با میوه بل فروت

U8xkjNbodnlJWIy4yZJz0z4eyjwRh61F7BpG979u.jpg

Huuj0Gu29C4CPkIasI8C3WrZWnqxPDtUSHfIyL9a.jpg
   تندیس وجره بهایراوا خشمگین و نماد نابودی نادانی و من دروغین

                              

pcILDjLGoQZaF8kMh6ELCt28gaX7xTEjIByEIoyb.jpg
   نمای دست فروش ها و خیابان پر از کافه و رستوران از طبقه 9 ساختمانی در مجموعه دوربار

دوباره وارد محله تامیل شدیم و از کنار طلا فروشی هایی که مثل مغازه های عادی بدون سیستم امنیتی خاصی بود رد شدیم تا به میدان دوربار کاتماندو رسیدیم. استاد برای همه بلیط ورودی و کاتالوگ توضیح هر یک از قسمت ها به زبان انگلیسی، و کارتی نارنجی گردشگردی که باید هنگام بازدید از مجموعه  داخل گردن می انداختیم تهیه کرد. از همان ابتدا دستفروش های سمج که یا تسبیح یا کیفی دست دوز داشتند و ول کن ما نبودند تا یکی دو ساعتی همراهمان بودند تا جنس خود را بفروشند. این میدان دو بخش درونی و بیرونی دارد؛ در بخش بیرونی، بناهای مذهبی معروفی مثل تالجو، جاگانات، شیوپارواتی و کوماری باهال و در بخش درونی کاخ قدیمی، حیاط‌ها، دوربار باسانتاپور، هانومان دوکا و بناهای بسیار دیگر قرار دارد.

یکی از دیدنی های مجموعه دوربار، مجسمه کال بهایراو بود. یک تصویر سنگی عظیم که نماینگر خدای شیوا در تجلی ویرانگر اوست. این مجسمه توسط دولت برای سوگند خوردن مردم به حقیقت استفاده میشده است. عده زیادی از مردم نپال رو به روی این مجسمه شمع روشن میکردند و عبادت میکردند. در نزدیکی معبد ماهندراسور عده ای خانم نپالی دور هم نشسته بودند و شعر میخواندند. عده زیادی بچه مدرسه ای با یونیفورم مرتب داخل مجموعه بودند و ناهار خود را که برای هر کدام متفاوت و داخل ظرف غذایشان بود میخوردند . من محو تماشای معماری  معابد و قصرهای باشکوه بودم. بیش از 50 معبد و کاج مربوط به قرن های 16 تا 19 میلادی با معماری نفیس و پنجره های باشکوه و آجرهای قرمز رنگ نیواری در این میدان وجود دارد. رو به روی معبد تالجو مراسم ازدواج دختران نوجوان با میوه بل فروت بود. 

ما اجازه گرفتیم و از مراسم دیدن کردیم و عکس انداختیم. مراسمی که تمام خانم ها و دختران نوجوان لباس قرمز به تن داشتند. در نپال دختران ابتدا به صورت نمادین  با میوه بل فروت سپس خورشید  ازدواج میکنند و بعد مردی که وارد زندگی آنها خواهد شد و اعتقاد بر این است که خانم ها هیچوقت بیوه نمیشوند چرا که اگر شوهر آنها فوت شود، دو شوهر نمادین قبلی همیشه زنده هستند. تو این مراسم یک چوب بالای سر دختر و یک چوب پایین پای دختر قرار میدن و بعد نخ دورش تابیده میشه تا انرژی طبیعت از زمین و آسمان وارد زندگیش بشه، بدی ها ازش دور بشه، و برکت و باروری براش قفل بشه.

تو این ازدواج نمادین نخ هم پیامش اینه قبل از اینکه تو با انسان ازدواج کنی، جهان باید ازدواج تو رو قبول کنه.وقتی دختر با میوه Bell ازدواج میکنه اون میوه نماد شوهر کیهانی و روح محافظشه، برای اینکه این پیوند فقط نمادی نباشه، باید ثبت بشه و این ثبت همون نخ پیچی مقدسه.  معبد جاگانات، معبد  متفاوت و خاصی که در مجموعه وجود داشت و عده زیادی از بازدیدکنندگان در اطراف این معبد جمع بودند. این معبد دو طبقه بر روی پایه‌ای سه لایه بنا شده است. در چهار گوشه پایه، چهار معبد کوچک دو طبقه قرار دارد که هر کدام به سبک پاگودای استاندارد نپالی ساخته شده‌اند. بخش داخلی معبد، که با نام گاربا گریها شناخته می‌شود، شامل یک تصویر سنگی از چاتور مورتی ویشنو است. این تصویر سنگی، مجسمه‌ای نادر است که چهار چهره را در یک جا ترکیب می‌کند.

مهاربندهای سقف دارای کنده‌کاری‌های بسیار جسورانه  شهوانی برجسته‌ای با تمرکز قوی بر امور جنسی هستند. این معبد هنر دست استادان نیواری است که بدون هیچ میخ فلزی کاملا از چوب ساخته شده است. این کنده کاری های جنسی شامل صحنه هایی از ارتباط زن و مرد، بارداری، زایمان است. در آیین نیواری، زندگی انسان بدون میل و لذت ناقصه، زندگی یعنی تجربه کامل، نه سرکوب و نه رهاشدگی صرف و همه اعمال ما، از میل تا مسیولیت، اثر خودشون رو دارن. در گوشه ای از میدان هم مجسمه عظیم و غول پیکر گارودا ، موجود اساطیری بالدار و یکی از محافظان اصلی کیهان در هندوییسم قرار داشت.

گارودا مثل عقاب خدایانه. نیمه انسان، نیمه پرنده، اما همیشه در حالت آماده باش و احترام و همیشه دست ها به حالت ناماسته.بال های بزرگ پشتش نشون میده او پیام رسان و حامل خداست.اندونزی هم یک ایرلاینی داره به اسم Garuda Indonesia. جایی دیگر از میدان یکی از معروف ترین معابد هندو در نپال به اسم کاستامانداپ بود. قبلا این مکان به عنوان پناهگاهی برای بازرگانانی که از تبت به هند میرفتند استفاده میشد، بعدها در نیمه دوم قرن 14، زیارتگاهی در کاستامانداپ ساخته شد - مجسمه‌ای از گورو گوراکنات، که اکنون هزاران زایر از معبد بازدید میکنند.

من از استاد در مورد تعدد خدایان پرسیدم که استاد در جواب گفت هندوها اینجوری نیست که هر کدوم چند تا خدای جدا جدا رو بپرستن باورشون اینه که اصل ماجرا یکیه، فقط هر کس با یه چهره از اون اصل یاد میکنه. یکی با شیوا ارتباط میگیره، یکی با کریشنا، یکی با گانشا یکی از بادورگا. این یعنی راه ها فرق میکنه، مقصد یکیه. میتونی یکی رو بیشتر دوست داشته باشی و این بقیه رو نفی نمیکنه. برای همینه تو یک معبد چند خدا میبینی کسی هم گیج نمیشه. هندوها یک حقیقت رو میپرسن، فقط هر شخص با یک اسم و شکل صداش میزنه. سپس به حیاطی بزرگ رفتیم و از ساختمانی به طبقه نهم رفتیم که نمای قشنگی از چهار طرف به شهر کاتماندو داشتیم.

 قیمت تور کاتماندو

کم کم همه خیلی گرسنه شدیم . از میدان دوربار بیرون آمدیم، از کنار دست فروش ها گذشتیم و به خیابانی رفتیم که کلی کافه و رستوران داشت. من رول مرغ سفارش دادم. ندا اسنک سبزیجات سفارش داد که چون نمیتوانست غذای تند بخورد، غذای ندا را هم من خوردم و در آخر حساب کردم. از نظر من غذاهای آن رستوران خوشمزه و قیمت مناسبی داشت. کلا در کشور نپال هر وعده غذا در رستوران سطح متوسط حدود 3 تا 4 دلار است. سفارش ما نواسپایسی(بدون فلفل) بود که تقریبا گفتن یا نگفتن  این جمله به گارسون زیاد تفاوتی ندارد و غذا تند است. که از نظر من تندی قابل قبول بود. 

4ecNoSYkfLWghylqP4tqt8WcgmKk6Z7P9TjlYugV.jpg
     کوماری غار

                                                            

JbYQeq9fA7i3paljeaxF6sYfpNXuNuh57ny0ZU3u.jpg
 پیرمردی نشسته در میدان دوربار کاتماندو 

حدود یه ربع به ساعت 4 بود که به معبد کوماری غار رفتیم. کوماری تنها بانوی باکره و زنده دنیاست و اعتقاد بر این است که اگر مردی با او ازدواج کند به دلیل گناهی که مرتکب شده، به مرگ طبیعی با بالا آوردن خون خواهد مرد. کوماری در حدود سن 4 سالگی با گذراندن آزمون های متعدد و شرایط جسمی خاص از بین خانواده هایی که دخترانشان در معبد زندگی میکنند از قلبیه شاکیا (بودایی های نیواری)  انتخاب میشود. و بعد از انتخاب شدن برای خانواده اون دختر بچه طبقه اجتماعی خاصی ایجاد میشود. پنداشته میشود بانو خدای تالجو در بدن کوماری تا رسیدن به سن قاعدگی تجسد دارد.

با قاعدگی یا هر آسیبی که به خونریزی شدید منجر شود تالجو بدن کوماری را ترک میکند و باید کوماری جدید انتخاب شود.این دختر کوچک معلم خصوصی دارد ولی مثل بقیه بچه ها حق زندگی آزاد ندارد و با بزرگ شدن جایگاهش ازش گرفته میشه. گذرگاه منتهی به حیاط معبد کوماری با قابی با یک آفتابگیر حکاکی شده‌ی پیچیده تزئین شده است. از دو طرف، کاخ توسط شیرهای سنگی محافظت می‌شود. ما وارد حیاطی شدیم که جای سوزن انداختن نبود. صورت همه رو به بالا و پنجره ای بود که قرار بود کوماری بیرون بیاید. و تاکید میشد که عکس نگیرید.

بالاخره کوماری دختر بچه ای حدود 3 تا 4 ساله روی دست های ندیمه اش در پنجره بزرگ مشبک نمایان شد. همه مردم دست ها را به حالت ناماسته نگه داشته بودند و با احترام به کوماری نگاه میکردند. در چهره کوماری با آن آرایش مخصوص، وقار و آرامش خاصی عاری از هیجان نهفته بود. جمله ای به زبان آورد که من معنی آن را نمیدانم. که ناگهان یک توریست اروپایی از کوماری عکس گرفت و ندیمه به سرعت کوماری را برد و گوشی گردشگر را گرفتند و عکس را پاک کردند. به نظر من دیدن کوماری یک مراسم مقدسه نه مراسم توریستی. وقتی از نزدیک به کوماری نگاه میکنی، اون نگاه آروم و بی حرکتش تکان دهندست.

حس میکنی یک تاریخ و فرهنگ عمیق پشت اون چشم ها داره باهات حرف میزنه. دیدن کوماری واقعا یک تجربه عمیق و دوگانه است، از طرفی پر از رمز و راز و انرژی معنوی و از طرفی تضاد زیبایی و محدودیت فرهنگ انسان ها و تلخی پنهان فکر کردن به زندگی اون دختربچه.دختر بچه ای که از نظر حقوق بشر کودکی ازش گرفته شده، نمیتونه بدوه، نباید پاهاش زمین رو لمس کنه چون الهه ست و به ناگاه بعد از بالغ شدن اون احترام و جایگاه ازش گرفته میشه.

در راه برگشت به اقامتگاه بودیم که دیدم گوشه ای از میدان نذری پخش میکنند. من و هاجر و یاسمن در سر ایستادیم. ابتدا کمی جوپرک، بعد سبزیجات، لوبیا چشم بلبلی و گوشت بوفالو. من با اولین قاشق آتیش گرفتم و نفسم بند آمد. واقعا نمیتونستم بخورم. خواستم به اشخاصی که تو صف بودند بدهم که گفتند تو این نذری را گرفته ای و باید خودت بخوری. هاجر غذای خودش را خورد و لطف کرد غذای من و یاسمن را هم گرفت تا شام بخورد و من را از این سردرگمی نجات داد. کمی جلوتر خانم های نپالی داشتند شیرینی سنتی یوماری درست میکردند. این شیرینی با آرد برنج درست میشه و داخلش شیره نیشکر و دانه خشخاش پر میشه و به صورت مخروطی بسته میشه و به صورت  بخارپز پخته میشه.

من گفتم میخوام امتحان کنم. منتظر شدیم تا پخت کامل بشه و 4 عدد خریدیم. من اصلا از طعم این شیرینی خوشم نیومد. خمیر نپخته و خام بود و مواد داخلش هم احتمالا به دلیل زیادی خشخاش به تلخی میزد. کمی جلوتر هم یک میوه فروش روی گاری کوچک چندین میوه استوایی و آبمیوه میفروخت. قیمت یک عدد آناناس بزرگ پاک شده و خورد شده 150 روپیه بود، که ما دو عدد خریدیم. به محض اینکه روی تخت دراز کشیدم از هوش رفتم بیدار که شدم جز من و ندا همه بچه ها برای شام و شب گردی و کافه بیرون رفته بودند. دیگه من بی خیال بیرون رفتن شدم یه دوش آب گرم گرفتم که تمام خستگی از بدنم رفت و دوباره خوابیدم تا فردا صبح.

TsP3QtujqJamFTzLyEx3KXXwl27RrvNHq8hU1aAs.jpg
مجسمه بودای شاکیامونی کنار شیر سنگی مقدس نماد کنار هم بودن بیداری و حفاظت در سوایامبونات

          

IJFjQjlfs51AWNqHDb6KqQq6aoJLMQEPBdhV44NR.jpg
 پسربچه ای که شمع و عود میفروخت مجموعه سوایامبونات

                              

OMrvDADm1rxTYnc6xGPAs9aPS4qZa3KL1wdUaJAS.jpg
میمون های بازیگوش و باهوش مجموعه سوایامبونات

                                   

Ky2MNbYNizuNLj1dhGk0lKbB4GUPwGO3EWZOYm60.jpg
جای پای مقدس ضلع شرقی ورودی سوایامبونات

صبحانه امروز هم دقیق مثل روز قبل بود. بعد از صبحانه سریع حاضر شدیم و استاد  سه تاکسی گرفته بود به مقصد سوایامبونات. ما 4 تا دختر سوار یک تاکسی شدیم من به وای فای وصل شدم و آهنگ منصور قرارمون یادت نره رو پلی کردم و بعدش چند تا آهنگ شاد. افسانه ها میگن کاتماندو قدیما دریاچه بوده، یک نیلوفر نورانی و بی نقص وسطش شکوفه میزنه، وقتی آب ها خشک میشن، گل نیلوفر به طرزی سحرانگیز تبدیل به استوپا میشه.به همین علت نام اون رو سوایامبو یا خودساخته گذاشتن. ما هنگام رفت از ضلع غربی وارد شدیم.

ابتدا وارد بیشه ای پر از میمون شدیم که بطری آب معدنی من رو هم یکی از میمون ها گرفت و آب خورد. از قبل باید حواستون به عینک دودی، گوشی و  خوراکی تون باشه چون بره دست میمون ها دیگه نمیتونین ازشون پس بگیرین. تو آیین بودایی، میمون نماد ذهن ناآروم انسانه. بازیگوش،حواس پرت اما باهوش. گویی میمون ها یادآوری میکنن ذهنت رو رام کن نه سرکوب.  با طی کردن پله های کمی به استوپای سوایامبونات رسیدیم. چشم های بزرگ بودا روی استوپا، چشم راست نماد آگاهی و چشم چپ نماد شفقت.

و اون چیزی که شبیه بینی بین چشم هاست عدد یک نپالیه، یعنی راه رهایی یکی ست. و چشم های بزرگ نیمه باز بودا که نه خوابن نه خیره مثل کسی که میدونه. اینجا یه حس خیلی خاصی داشت چرخ های دعا که با چرخوندنش مانترا فعال میشه، اونهمه میمون بازیگوش آزاد که کسی بهشون کاری نداره، پسری که گوشه ای تو اون شلوغی داشت شمع درست میکرد مجسمه شیر و بودا، صدای ناقوس، بوی عود و یه عالم زایر پیر و جوون و راهب ها. ما از قسمت شرقی و با طی کردن 365 پله پایین اومدیم.

oO1KNVZ9ceB0lMetjsDxEXyNOlGCHlhWK9U8lrkV.jpg

mBQ0IBS4eIkO6MQdJ5nPIyGkQI0JRQqGAZgYyexp.jpg
استوپای بودانات
ZUi0QUgIUzP92a0q9neQtEYnqpLcGb21ixthBeYi.jpg
معبد تبتی ها رو به روی استوپای بودانات

                                    

f8k54q08DyouPPdc6iaczw3OmngtRVHQhlv3H6Ja.jpg

m325aArV8JEa36EvvWtHM9CoAehm3vZQP2gZUyuA.jpg

FdbohmqTNYcNP2y0YlCIZUjp7t2yH6bZC3SO2GAh.jpg
دست فروش های ابتدای محله تبتی ها 

                                      

V8SAGxt4rAntnr5WnMIDZOHuxys3V7LPixBycd2T.jpg
حیاط صومعه شچن
v5ZUTxQ3zNk1C2psi4d58eOJjzevOV4Fq0PspsLV.jpg
 ورودی صومعه شچن

                                                         

EyNqh35q9ErUAy7qlEFRNs4slbvOrGxSKn5XAk1Q.jpg
 اتاق اول صومعه شچن

                                                     

UXPSHcNX34rGT4u3c9yq2oHdiVeZz4XOFVPeJSTq.jpg
 غذاهایی که در کافه رستوران کاروان سفارش دادیم

                            

KoOc3Pu9jIqWt3ig2jaaljC1hYFtpbqYZ4nec3dj.jpg
  میوه فروشی ابتدای محله تبتی ها

مقصد بعدی ما بودانات بود. استوپای بودانات بزرگ‌ترین استوپای نپال و مقدس‌ترین معبد بودایی‌های تبتی در خارج از تبت به شمار می‌رود.بعد از رسیدن هزاران تبتی، پیرو حمله چینی‌ها در سال ۱۹۵۹، این معبد یکی از مهم‌ترین مراکز بودیسم تبتی شد. ابتدا کفش ها را در آوردیم. و مانترای Om mani padme hum (به معنای راه اتصال به یگانگی مطلق از میان گوهری می گذرد که در گل نیلوفر است و در دلم جوانه می زند) را زمزمه کردیم. زمزمه کردن این مانترا حس خیلی قشنگ و عرفانی داشت. اطراف این استوپا کاسه آب و گل به وفور مشاهده میشد. و راهب های تبتی زیادی تو این منطقه دیدیم . رو به روی این استوپا معبد تبتی ها بود که راهب های تبتی دسبندی نخی رنگی به دست زایران میبستند و هر شخص هر مبلغی میخواست به معبد کمک میکرد. و عکس دالایی لاما رهبر تبتی ها در تمامی معابد موجود بود.

در حیاط معبد یک چرخ دعای خیلی بزرگ در اتاقی کوچک که دور تا دورش نقاشی های جذاب تبتی بود و این چرخ بزرگ را باید چند نفری میچرخاندیم. برای ناهار به CAFE CARAVAN رفتیم که دقیقا از پنجره کافه رستوران چشم انداز زیبایی به بودانات داشتیم. فضای این  کافه رستوران خیلی گرم و صمیمی با تابلوهای جذاب از مناظر و آدم ها بود که دلت میخواست ساعت ها به تابلوها نگاه کنی. ابتدا غذا را سفارش دادیم و از آنجایی که آماده شدن غذا در رستوران های نپال خیلی طول میکشد گفتیم یک ساعت دیگه برمیگردیم. به معبدی تبتی در نزدیکی رستوران رفتیم که در پشت بام آنجا کارگاه شمع سازی بود.

ما اجازه گرفتیم وارد سالن اصلی معبد شدیم و نیم ساعت مدیتیشن انجام دادیم . سپس به رستوران رفتیم که باز هم یک ربع نشستیم تا غذایمان را آوردند. غذای من مومو سبزیجات بخارپز بود. مومو خمیری است که با گوشت بوفالو، سبزیجات یا مرغ پر میشود و به صورت بخارپز یا سرخ شده طبخ میشود. من از طعم مومو راضی بودم . سپس یک چای ماسالا سفارش دادم. روی صندلی رو به روی بودانات نشستم و در آرامش چای ماسالا نوشیدم و از فضا و طعم چای لذت بردم. بعد از آن به محله تبتی ها رفتیم. سر محله نگهبان بود که به هر شخصی اجازه ورود نمیداد، استاد کمی صحبت کرد و گفت از بودانات میاییم که قبول کرد وارد محله شویم.

مغازه های میوه فروشی، دست فروش ها، و کاسه تبتی و زینت آلات و مجسمه های الهه های مختلف خیلی شیک و خاص. وارد صومعه شچن شدیم. صومعه ای با حیاطی بزرگ، دیوارها پر از نقاشی های تبتی و مجسمه ای بزرگ از دالایی لاما نشسته بر روی صندلی منبر مانند. این صومعه یکی از شش صومعه اصلی مکتب نینگماست و یکی از عمیق ترین و زنده ترین مراکز معنوی بودیسم تبتی هاست. اونجا اول وارد اتاقی شدیم که خدای تبتی بزرگی وجود داشت و بعد وارد اتاق بزرگ تر که مجسمه بزرگ دالایی لاما و دور تا دور اتاق بعدی پر از جزییات بود از کاسه آب تا شمع و گل و تندیس های خدایانی که چشمشون رو با پارچه ای سفید بسته بودند.

در آیین تبتی بستن چشم تندیس خدایان با پارچه سفید نمادین هست و به معنای اینه که حقیقت با چشم سر دیده نمیشه با چشم دل دیده میشه و به معنای دعوت به سکوت و نگاه به درون و بی قضاوتی هست. ما از راهبی مسن با لباس زرشکی اجازه گرفتیم و شروع به مدیتشنن کردیم. در پایان خواستیم دراز بکشیم که پاهای من رو به تندیس خدای موجود در اتاق اول بود. راهب مسن من را دید و بسیار ناراحت شد و ما را بیرون کرد ولی من واقعا قصد توهین و بی احترامی نداشتم. بعد از آن به سر محله تبتی ها رفتیم و چند میوه استوایی شامل سیب شیرین، انبه، دراگون فروت و پاپایا خریدیم و در همان میوه فروشی خوردیم. 

pC5buztMLGp49h6ASfUeC5kjLC92Tkd8pe3f1XYx.jpg
   زمین بازی فوتبال سر راه معبد پاشوپاتینات

                            

Hm04NGWToFvG3VxPOOE7Lpq3nlLR2SgXX0axmuC6.jpg
  مردی خوابیده کنار سگ در پیاده رو

                                   

jVfMNUaajtwrd4iYojKrvL1oDlelGi3XzRDx5VQL.jpg

OWi0ZbrpgdLxxXgboXwLfl7RBUevJvYs51qHRjnD.jpg
   عروسی مجلل که دقایقی کنارشان شاد بودیم

شروع کردیم پیاده راه رفتن به سمت معبد پاشوپاتینات. همین طور که پیاده میرفتیم دیدیم در جایی عروسی ست. خواستیم مراسم شان را ببینیم ، استاد اجازه گرفت و با روی خوش از ما استقبال کردند. من در نپال 3 عروسی دیدم که در هر سه دادماد عینک دودی زده بود و اصلا عینک را برنمیداشت. این عروسی  از لباس عروس و داماد و میهمان ها و سالن و فضای شیک  مشخص بود خیلی مجلل بود. چند دقیقه ای با آهنگ های شادشان  و با شیرینی شور مزه ای از ما پذیرایی کردند. گفتیم عجله داریم به پاشوپاتینات برویم، خیلی اصرار کردند شام برگردیم که تشکر کردیم. و به راه افتادیم.

pVogD7SAkqjdbOhdIz3mLKt0t99ltACBKp1SxBFO.jpg
مراسم مرده سوزی در کنار رود باگماتی

و بالاخره رسیدیم به پاشوپاتینات و مراسم مرده سوزی. در حاشیه رودخانه مقدس باگماتی مراسم مرده سوزی انجام میشود و در نهایت خاکستر مرده ها وارد رود مقدس گنگ میشود. هندوها بر این باورند که هرکس در این مکان بمیرد، صرف نظر از هر کار اشتباهی که در زندگی انجام داده، دوباره به شکل انسان متولد خواهد شد. هر مرده ای که پولدار تر باشد گل بیشتری کنار خاکسترش مشاهده میکنید. ما بعد از دیدن خاکستر مرده ها کنار رودخانه باگماتی به این سمت رودخانه آمدیم و منتظر مراسم آرتی شدیم.آرتی از مراسم مخصوص آیین هندو ست.مراسم خاصی که توسط سه راهب ایین هندو انجام میشد همراه با آواز و نور و شمع و عود.

من به زور برای خودم در جلوترین و نزدیک ترین حالت به مراسم جا باز کردم. رو به رویم در سمت دیگر رودخانه دو جسد آورده بودند که خانواده آنها در کل مراسم عجز و لابه و شیون میکردند. و این مراسم که حدود یک ساعت و نیم طول کشید و خیلی جذاب بود. در پایان مراسم به زایران شکر به عنوان برکت میدادند و زایران دستان خود را نزدیک آتشی که با آن مراسم آرتی انجام شده بود میکردند و به سر و صورت خود میمالیدند.  دوباره صدای گریه های بلند دختری که مادرش را تازه از دست داده بود و جسد بعد از شست شو با آب رودخانه سوزانده میشد. خیلی فضای عجیبی بود.

من حالم خیلی دگرگون شده بود. استاد وقتی چهره من را دید گفت درون ریزی نکن اگه میخوای گریه کن. و من ده دقیقه ای بی وقفه گریه کردم تا آرام شدم. تاکسی گرفتیم به هتل رفتیم. لباس عوض کردیم و برای شام به رستوران پیتزا هات رفتیم. پیاده برگشتیم به اقامتگاه. و حاال ندا بدتر شده بود، نصف صورتش بی حس شده بود و نمیتوانست فک خود را درست حرکت بدهد. یکی از هم گروهی ها به اسم احمد با دوست متخصص مغز و اعصابش در اصفهان ارتباط گرفت که دکتر گفت سکته نیست دو قرص گفتند که تهیه کردیم.

CCbKdayL5ovZaspqyZnlyg42ZSgw6ZwpHH3jBaC5.jpg

3cku0fIv9zRaxANYCC7xUlF1tJBgc1UDmZuaqIG2.jpg
کرگدن در خیابان های چیتوان

روز بعد باید 6 و نیم صبح حاضر میشدیم تا سوار اتوبوس های توریست باس شویم به مقصد شهر چیتوان. اتوبوس ها باید شهر را تا قبل 7 و نیم صبح ترک کنند و خواب ماندن یا دیر رسیدن مساوی بود با از دست دادن اتوبوس. در بین راه جایی برای صبحانه توقف داشتیم که صبحانه شامل نودل، سیب زمینی آب پز خیلی تند، تخم مرغ آب پز و نخود آب پز بود. من سه ساعتی خوابیدم و بعد از بیدار شدن کمی با هم گروهی ها صحبت کردیم و با هم آشنا شدیم . کمی جلوتر یک تصادف شده بود و یکی ساعتی توقف داشتیم. یک ساعت مانده به رسیدن به شهر چیتوان استاد منو رستورانی که قرار بود برویم را برایمان در گروه فرستاد تا زودتر سفارش غذا را بدهیم.

من چومین سبزیجات سفارش دادم. اقامتگاه ما در شهر چیتوان راینوسروس(Hotel Rhinocerose 2) بود. ما 4 دختر با هم یک اتاق خیلی بزرگ داشتیم. چمدان و کوله ها را گذاشتیم و سمت رستوران پیاده راه افتادیم. باز هم گفتن نو اسپایسی فایده ای نداشت و غذا تند ولی خوشمزه و تندی قابل تحمل بود. من یک لاسی ( نوشیدنی سنتی نپال شبیه دوغ ولی شیرین که یا ساده و یا طعم دار با میوه درست میشود) هم سفارش دادم. که به نظرم خیلی خوشمزه بود. رو به روی اقامتگاه ما پارک ملی چیتوان بود. که همراه با صاحب هتل که گاید رسمی بود و اطلاعات خیلی مهم و زیادی در مورد حیوانات مخصوص و طبیعت چیتوان داشت وارد پارک شد.

ایشان کلی اطلاعات در مورد کرگدن و فیل ها دادند. محل نگهداری چندین فیل را دیدیدم و به سمت اقامتگاه رفتیم که ناگهان کرگدنی در خیابان ظاهر شد و ما پشت سرش راه افتادیم و عکس و فیلم گرفتیم. گویا این اتفاق خیلی کم رخ میداد و ما خیلی خوش شانس بودیم که کرگددنی از نزدیک دیدیم حتی خود محلی ها هم برای دیدن کرگدن کلی ذوق داشتند. سپس من و هاجر و ندا و دو تا از هم گروهی ها به اسم آقا رضا و آقا سعید به محل نمایش قبیله تارو رفتیم. یاسمن خسته بود و آن شب استراحت کرد. ورودی مراسم 300 روپیه بود. به نظر من اگر به چیتوان گذرتان افتاد دیدن این مراسم و رقص محلی و آواز خواندن خالی از لطف نیست و به یک بار دیدن می ارزد.

در انتهای مراسم هم از حضار دعوت کردند که به روی سن بروند. آقا رضا و آقا سعید زودتر رفتند. وقتی از سالن بیرون آمدیم احمد و مهدی و عبد را دیدیدیم. داشتیم 6 تایی پیاده میرفتیم، که دختری از کافه ای بیرون آمد و به من گفت میتوانم از شما و دوستانتان خواهش کنم به این کافه بیایید. ما هم قبول کردیم. من به بلوتوث کافه وصل شدم و آهنگ دختر بندری را پلی کردم و به اتفاق گروه آنها که از کشور چک بودند تفریح کردیم. و بعد آنها موزیک گذاشتند . یک ساعتی کنارشان بودیم و کمکم خداحافظی کردیم تا استراحت کنیم و برای روز بعد اماده شویم .

VepaUcOCS63L9N3HEQxTbkcEM8TSM9xpCTrpdC5H.jpg
جیپ سافاری در جنگل های چیتوان

                                               

PCjFr4sw9KvZ6wXEV1j4gnGdzG5k1wvZTa1frX2V.jpg
   رستوران خیلی خوب چیتوان که مرغ بریانی سفارش دادیم

صبح ساعت 7 صبح بیدار شدیم. در حال خوردن صبحانه بودیم که فیلی از جلویمان رد شد. سریع بیرون رفتیم و کنار فیل عکس انداختیم و مبلغی به فیلبان دادیم. اولین بار بود فیلی با این عظمت و زیبایی را از نزدیک میدیدم. پیاده راه افتادیم به سمت اسکله SAURAHA. بر روی رودخانه راپتی سوار کانو ( قایق باریک و چوبی و دو سر تیز) شدیم. و یک ساعت شاهد زیباترین مناظر مه آلود و جنگلی بودیم. شاید این یک ساعت زیباترین و قشنگ ترین قسمت سفرمان بود. هوای فوق العاده و گونه های زیاد پرندگان که بعضی مهاجران سیبری بودند . باید از قایق پیاده میشدیم که جنگل نوردی را آغاز کنیم که احمد با دوربین عکاسی اش داخل رودخانه افتاد.

سریع بیرون آمد ولی هوا سرد بود و میلرزید سه تا از دوستان که لباس اضافه آورده بودند لباس هایشان را به احمد دادند تا لباس های خیسش را در بیاورد. و با کمی ناراحتی برای احمد جنگل نوردی در چیتوان به همراه سه راهنمای محلی آغاز شد. ما خیلی آرام بودیم که شاید خدا بخواهد و ببر بنگال ببینیم ولی تنها چیزی که دیدیم گوزن بود. سه چهار ساعتی جنگل نوردی طول کشید. برای ناهار به رستوران GARDEN RESTAURANT SAURAHA رفتیم. رستوران خیلی شیک و سرسبز و باصفا با صندلی هایی خیلی راحت بود. من اسپاگتی سفارش دادم، طعم خیلی خوبی داشت ولی بسیار پرروغن بود. که موقع خروج از رستوران و حساب کردن نظرم را پرسید و همین راگفتم و عذرخواهی کرد.

بعد از ناهار برای جیپ سافاری حاضر شدیم. 4 ساعت کامل جیب سافاری. دیدن گوزن ها، کروکدیل های دهان باز ( برای ایجاد تعادل دمایی)، پرنده های مهاجر، میمون های سیاه، گروه طاووس ها، سمور همه هیجان انگیز و تجربه خوبی بود البته که باز هم ببر بنگال ندیدیم. برای شام من و یاسمن و عبد و احمد و مهدی به رستورانی رفتیم و مرغ کامل بریانی سفارش دادیم که از نظر طعم  فوق العاده خوشمزه بود. و بعد در میدان کرگدن چیتوان نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم. هاجر هم از صاحب هتل دوچرخه کرایه کرده بود و در خیابان های چیتوان دوچرخه سواری میکرد.

LD8tGlXVLkXrLvf85LWN3xr1LBhZXQJDCXwtBp77.jpg
  رستوران خوب و غذای خیلی خوشمزه در پخارا
ZnUfnlzcbzrw6dnuXvXhh2wnOD3i9uFvbSnVKrdT.jpg
 دریاچه فیوا و کایاک سواری

                                               

E07mADxtVgKIyacr7wDcgXiWRgtctC2To1uU43X5.jpg
   کایاک سواری در دریاچه فیوا

صبح روز بعد صبحانه را خوردیم با صاحب هتل که بسیار باشخصیت و محترم بود خداحافظی کردیم و با اتوبوس توریست باس که جلو درب هتل به دنبالمان آمد عازم شهر پخارا شدیم.چند ساعتی تو راه بودیم. تا به پخارا رسیدیم. اسم اقامتگاه ما در پخارا کریشنا این (Krishna Inn) بود. صاحب اقامتگاه به محض ورود از ما با قهوه یا چای پذیرایی کرد. یک سگ بزرگ دوست داشتنی هم داشت که همیشه روی مبل ورودی ولو بود. و میگفت این سگ پسرم است. حال ندا بدتر شده بود. صاحب اقامتگاه گفت دخترش در بیمارستان پخارا پزشک است. قرار شد برای روز بعد از بیمارستان برای ندا ماشین بفرستند تا ام آر آی مغز انجام بدهد.

من بلافاصله تا اتاق را تحویل گرفتم دوش گرفتم و چند تا از لباسهایم را شستم و برای ناهار به رستورانی نزدیک اقامتگاه رفتیم. و باز هم یک ساعت انتظار برای ناهار. و ناهاری که به حق خیلی خوشمزه بود. سپس از خیابانی که سقفش پر از چترهای رنگارنگ و غذاهای خیابانی بود رد شدیم و به دریاچه فیوا رفتیم. همه دوستان میخواستند کایاک سوار شوند. من ابتدا میترسیدم ولی با جلیقه و اطمینان استاد به اینکه نترس غرق نمیشی سوار شدم. ندا هم همراه یاسمن سوار شد. و چه تجربه لذت بخش و فوق العاده ایی بود کایاک سواری.

منظره کوه های آناپورنا و کوه ماچاپوچا از یک طرف و تپه های جنگلی در سویی دیگر. و تنها بودن در کایاک و غرق زیبایی طبیعت شدن. بعد کایاک سواری در پیاده رو های نزدیک دریاچه قدم زدیم تا دوباره به جایی رسیدیم که مراسم آرتی انجام میشد. ندا هنگام راه رفتن زمین خورد و نگهبانان مراسم که دیدند حال ندا خوب نیست به ندا و یاسمن جایگاه وی آی پی و صندلی های جلو را دادند. بعد از مراسم استاد، ندا را که حالش خوب نبود به هتل برد و ما دو ساعتی در کنار دریاچه و مغازه ها گشت زدیم و سپس به هتل رفتیم.

UefoW2lLgNkAJEDXCd51h0mGBqN5SApxC4m6lqQp.jpg
سگ صاحب هتل کریشنا این

                                         

5pTDSTbp6taFVu8SHfLk7DKkubRuYJ9w8GTxUM1z.jpg

 

EPBkpuybeWSQTRcuFhE725PPOhzokBoDkVwv4xpW.jpg

Qc9sZFiVrpBCVpf4Vfdb0EqKcPrzWN2Cc2jJu5Wa.jpg
 معبد صلح جهانی

صبح روز بعد ما صبحانه را که شامل تخم مرغ و کروسان و قهوه بود، خوردیم. و گروه ما 9 نفری به سمت دریاچه رفت و ندا به سمت بیمارستان. با دو قایق به سمت دیگر دریاچه رفتیم. و پله نوردی و پیمایش جنگلی به سمت معبد صلح جهانی آغاز شد. مسیر شبیه قلعه رودخان خودمان بود. طبیعت بکر و فوق العاده سرسبز و خوش آب و هوا. نیمه های راه کمی استراحت کردیم. چای ماسالا سفارش دادیم به قیمت 100 روپیه. و دوباره پله و پله. و بالاخره رسیدیم به معبد صلح جهانی.

مکانی که حرف زدن ممنوع بود. آرامشی فوق العاده  انرژی خیلی خوبی داشت. در سمت جنوب، مجسمه نپالی قرار دارد که موقعیت بودا را هنگام تولد نشان می‌دهد. مجسمه تایلندی در شمال و مجسمه‌های ژاپنی و ... سری لانکا در غرب و شرق هستند.این معبد، چشم‌انداز خیره‌کننده‌ای به رشته کوه آناپورنا، دریاچه فیوا و شهر پخارا داردما کمی روی چمن ها دراز کشیدیم و مدیتیشن کردیم. 

2HPCPDZjY5YLBBZli6t54iC52rwy033v7a2JW0R1.jpg
   ناهار روز عروسی

                                                 

HKgCYF2u3DTTDeg3OEpKnvOiw01qaP3e1EXslCXP.jpg

qwXheuBXnh2eSzs8rco9Pq1G0QNekY7SmIeBpVre.jpg

VIncZDp0LlkWU6631fMFE4rHIy6P3EFgyFsoVwrA.jpg
  عروسی در پخارا
OfIM9zatF0uERrITE8102MqL5zcO0xkU1xmV14UH.jpg
    آبشار دوی
B82dypoiP3PNWvZT0ERAydqu7t8FAxovlAoyyOvv.jpg
چاه آرزوها

از سمت دیگر حدود یک ساعت و نیم  پیاده به سمت آبشار دویس رفتیم. از آبشار دیدن کردیم. غار دیوی برای مرمت بسته بود. این آبشار از دریاچه فیوا سرچشمه میگیره. روایتی میگه در سال 1961، زوجی سوییسی برای شنا به آبشار میان، دریچه سد بدون اطلاع قبلی باز میشه و خانم داویس غرق میشه و جسد سه روز بعد پیدا میشه. و بخاطر نام اون خانم دوی گفته میشه. نزدیک آبشار هم چاه شانس وجود داره. سکه میخرین و درون چاه میندازین اگه روی مجسمه الهه بیفته آرزوتون برآورده میشه. یاسمن امتحان کرد و دقیق سکه اش روی مجسمه افتاد. نزدیکی ورودی آبشار مراسم عروسی بود. من و هاجر از صاحب مجلس اجازه گرفتیم و وارد تالار عروسی شدیم. و از گروه جدا شدیم.

در سالن بالا سلف سرویس ناهار بود. غذای دال بات با ماهی کوچک سوخاری خیلی خوشمزه و شیرینی مخصوص که درون ماست بود. سپس به حیاط پایینی رفتیم. با مهمانان و عروس و داماد کلی عکس انداختیم . ما را به اتاق میوه دعوت کردند. در آن اتاق یک ظرف میوه شلمل موز و نارنگی و سیب میدادند که باید همان جا میخوردی و بیرون می آمدی. سپس گروه ساز و دهل آمد. و میهمانان شروع به رقصیدن کردند. ابتدا آهنگ و ساز ملایم بود و سپس تند میشد و باید ریتم هم تند میشد. من را بلند کردند، وسط آهنگ آمدم بنشینم که گفتند باید تا تهش بری.  میخواستیم به سمت هتل برویم که یکی از مهمانان گفت همان سمت میرود و ما را برد.

من و هاجر کلی در مغازه ها گشتیم . هاجر یک کاپشن پر تراکم 1000 به قیمت 4500 روپیه خرید. چند مغازه ان طرف تر همان کاپشن را به مبلغ 2900 روپیه خریدم. یک ساعتی به سمت هتل پیاده رفتیم و از خیابانی گذشتیم که کلی هتل شیک داخلش بود. به هتل رسیدیم دوش گرفتیم، حاضر شدیم و شب به کافه کت واک رفتیم و شب ما اینگونه به پایان رسید. ندا هم از بیمارستان برگشته بود و پلاک هایی در مغزش دیده شده بود و با تخفیف هزینه بیمارستان 400 دلار شد. گفته بودند زیاد جای نگرانی نیست ولی قرار شد ندا بقیه سفر را بیشتر استراحت کند تا تهران به مداوای کامل بپردازد.

SAkawSzLQkDrQTPkTVTrysW80Hg8Amj6oHpScGxa.jpg
  طلوع خورشید  در سارانگوت

IaDsPQPnm3Rfg3WY7bS19zIDgTbNjqXwQXpYI0K2.jpg

3Lbosa2b8LQSv7MEs6duLt5LHyULqu0sbeq6XL8p.jpg

9gIQ1LJCTLInmMssahoUKjTTYmU8OwOjjxKeQT9A.jpg
  شیر آب های 5 سر و الهه غول پیکر و معبد در سارانگوت

                          

kT65RusFAr3r6KooPkMOK5YskM7904RinsPAyWDM.jpg
 ناهار خیلی خوشمزه ماکارانی با مرغ و پنیر در هتل سارانگوتی

صبح روز بعد بعد از خوردن صبحانه با ون به سمت سارانگوت حرکت کردیم. حدود یک ساعت و نیم راه بود. و رسیدیم به هتل سارانگوتی. اتاقی با چشم انداز بینظر به دریاچه فیوا و جنگل و تله کابین. ما به روف گاردن رفتیم. ناهار سفارش دادیم و از طبیعت بکر و هوای فوق العاده لذت بردیم. من ماکارانی پنیر و مرغ سفارش دادم که خیلی خوشمزه بود. سپس با هاجر به ویو پوینت قشنگی رفتیم که سه دختر چینی آواز ملایم و خیلی دلنشینی زمزمه میکردند و مدیتیشن میکردند. من یک ساعت دراز کشیدم . از صدای دخترها و هوای مطبوع لذت بردم. سپس به روف گاردن هتل رفتیم دور هم جمع شدیم و غروب زیبای خورشید را نظاره گر بودیم.

یکی دو ساعتی من تنها نشستم، موزیک های مورد علاقه ام را پلی کردم و غرق طبیعت شدم. و عقابی که انقدر نزدیک به من پرواز میکرد. قرار بود روز بعد 6 صبح برای تماشای طلوع خورشید بیدار شویم. من بیدار شدم ولی زورم می آمد برم که در اتاق ما را زدند که نمیای، نمیدونم چجوری فقط کاپشن و کتونی پوشیدم و دوییدم جلو هتل. و این بود زیباترین طلوع خورشیدی که در تمام عمرم دیدم . صبحانه خیلی خوشمزه شامل املت سبزیجات، مربا، کره و عسل و شیر قهوه و نان تست را در هتل سارانگوتی خوردیم و با همان ون قبلی به سمت شهر بندی پور رفتیم.

j8YRXvEDdACq81dJCG28ODScmQ5CZYL0XnKU3nKu.jpg
   ناهار در رستورانی در میدان شهر بندی پور

                             

oqsfe81oC7YaHKyikQNr8OJcxkVb6udYDOfoAo2y.jpg
 پیرزنی زیبا که سه ساعت در این کافه نشسته بود و ماسالا مینوشید
ZtodHMv6VSsfpySO5E4WIU676b4rawJdtRWIWfvR.jpg
  شام عالی در رستورانی ابتدای شهر

                                      

mBz2FTRiDHQKBtek7881eg71W6nACbvcukXaaPjW.jpg
 مرد مسنی که در ویو پوینت بندی پور دیدیم و صبح روز بعد هنگام صرف صبحانه

شهر بندی پور شهری باستانی با کوچه هایی سنگ فرش است که هیچ وسیله نقلیه حتی دوچرخه در آن اجازه تردد ندارد. شهری که کلی کافه و رستوران های جذاب دارد. من چمدانم شکسته بود و اقامتگاه ما به اسم پرادان (Pradhan Homestay2) حدود ده دقیق تا ورودی شهر فاصله داشت. مجبور بودم چمدانم را با دو دست تا هتل حمل کنم و نمتوانستم روی زمین بکشم. که انجام این کار برای رسیدن به ون در فردای آن روز باعث شد کمر درد وحشتناکی بگیرم. وقتی چمدان را در اقامتگاه گذاشتیم به رستورانی در میدان شهر برای صرف ناهار رفتیم که من زیاد راضی نبودم.

و بعد به ویوپوینت شهر بندی پور و که حدود دو ساعت پیمایش بود و تماشای غروب آفتاب.من آنجا مرد مسنی را دیدم که خیلی با انرژی بود و خیلی خوش پوش و قد بلند و شاد. بعد از پایین آمدن از ویو پوینت بندی پور با هاجر کمی در کوچه پس کوچه های شهر قدم زدیم . هاجر دوست داشت یکی از خانه های محلی را ببیند اجازه گرفتیم و وارد شدیم . خانه ای که 20 متر هم نبود خیلی محقر که همه چی از تخت تا وسایل آشپزی همه در همان اتاق بود. زن و کودکش تنها زندگی میکرد و گفت شوهرش برای کار به کاتماندو رفته است. البته در نپال در خیلی از مشاغل خانم ها مشغول به کار هستند و اکثر مردهای نپالی برای کار به کشورهای حوزه امارت متحده مهاجرت کرده اند.

سپس به هتل رفتیم کمی استراحت کردیم و دوباره با یاسمن و احمد و مهدی و عبد به میدان شهر آمدیم و رقص محلی تماشا کردیم. و بعد به کافه ای رفتیم هات چاکلت خوردیم و برای شام به رستورانی ابتدای ورودی شهر که دربش قرمز بود و عکس ماهی آویزان بود رفتیم. من و یاسمن سوپ سفارش دادیم که خوشمزه ترین سوپی بود که تا به حال خورده بودم و بقیه پیتزای مرغ و مارگاریتا که آنها هم کلی از غذایشان تعریف کردند.صبح روز بعد هنگام صرف صبحانه همان مرد مسن پرانرژی را دیدیم. یک ساعتی حرف زدیم. ایشان لندن زندگی میکرد. گفت در لندن هفت ماه سال  به کار باغداری سیب و گلابی مشغول است و 5 ماه دیگر با تمام پولی که در آورده به سفر می رود. و در لندن هم خانه ای اشتراکی با دو نفر دیگر دارد. در آخر گفت تا میتوانید سفر کنید.

7lZud336sO7HfN9z4FC8WdsCRCFfjkMSrLuMckZU.jpg

DSCIGapu1gIrwzAQJXumAVTbbZwGv0MGqIjxiaZN.jpg
رستوران خیلی خوب نزدیک آسان بازار

                                     

pMQa8Tq6LHqXv7Z2aeaiTmmLPfp4GRBRyYXILe21.jpg

2qUy31S0wFpE7ieS992qvsUXhz33UmkGaE4GMIvb.jpg
     لاسی زعفران

wC7r06kHjINgFOThyRAByFYJGHbSlcAM5nqo7ZNu.jpg

3xPSaurIX3m8kY6OnP3VtAyOujuHQHH9hG8WL0O5.jpg

 

kyxMu0mwoG0GD6Yj9FVqH406oHBAUbI67jLMuOpA.jpg

sn4RBfS1BCEBRnVIiyUDM0vaCJb63BjKuAUj7TCD.jpg
 دستفروش غذاهای خیابانی 12 شب محله تامیل

با همان ون قبلی به مقصد کاتماندو حرکت کردیم. مسیر جاده به سمت کاتماندو دو ساعتی بینهایت خراب بود. گردن و کمرمان نابود شد. رانندگی نپالی ها هم که زبان زد است. لحظه شماری میکردیم برسیم کاتماندو و کابوس آن جاده های خراب به پایان برسد. آن شب به کافه LOD رفتیم. من کمر درد داشتم و خیلی خسته بودم. زود برگشتیم و استراحت کردیم. فردای آن روز بعد از خوردن صبحانه به مرکز یوگای Bhagwati Bahal در محله تامیل رفتیم. یک مدیتیشن فوق العاده با کاسه های تبتی اصل و بعد هم امکان خرید کاسه تبتی اصل بود. سپس به مرکز خیلی بزرگ ماندالا رفتیم.

ماندالا نقاشی بسیار ظریفی است روی ورق های کتانی که با دقت بسیار با دست میکشند و بیشتر از اینکه هنر باشد نمایانگر دیدگاه فلسفی است. استادی بود که نیم ساعت مورد فلسفه ماندالا توضیح داد. بعد از آن من و یاسمن از گروه جدا شدیم. و من اول از همه یک کوله خوب 35 لیتری خریدم که چمدانم دیگر قابل مصرف نبود. پتوی کشمیری ، سوزن دوزی ظریف و زیبا هنر دست، مجسمه های کوچک خدایان، کاپشن، و جاسوییچی برای یادگاری و سوغاتی بقیه خریدهای ما بود. برای ناهار به رستورانی خیلی خوب رفتیم. که سر هیچ میزی جا نبود و سر یک میز مردی تنها نشسته بود. با اجازه از ایشان سر آن میز نشستیم.

ایشان تاجر بودند و اهل شهر بختاپور. وقتی فهمید ما چقدر کشور نپال را دوست داشته ایم به اصرار ناهار را میهامنمان کرد. لاسی های این رستوران هم حرف نداشت ما زعفران و موز را امتحان کردیم.برای شام  به همراه احمد و مهدی و هاجر و عبد به فست فودی در محله تامیل رفتیم که من و یاسمن چیز برگر و بقیه همبرگر سفارش دادند. من فکر میکردم مثل ایران سفارش ما همان همبرگر است به اضافه پنیر چدار. ولی سفارش من و یاسمن فقط پنیر چدار لای نون و گوجه و سس بود. که البته قیمت سفارش همه ما یکسان بود 350 روپیه. این هم تجربه شد. دوباره به کافه LOD رفتیم. و در راه برگشت به اقامتگاه از دستفروش غذاهای خیابانی ماهی و قارچ سرخ شده خریدیم.

روز آخر هم بعد از خوردن صبحانه در محله تامیل و آسان بازار گشتیم. به کافه ای تاریک با تم ژاپنی رفتیم . در این کافه هر گردشگری با زبان خودش روی دیوار متنی نوشته بود. من و یاسمن هم نوشتیم به یادگار. باز قدم زدیم و در رستورانی در محله تامیل برای آخرین بار تندترین چامین را خوردیم و با نپال و کاتماندو خدافظی کردیم. حاضر شدیم به مقصد فرودگاه.ترانزیت 6 ساعته در فرودگاه شارجه را در نمازخانه خوابیدیم و در تاریخ 25 آذر ساعت 12 ظهر به ایران رسیدیم.

در این سفر به غیر از تمام تجربه های فوق العاده و جذابی که در کشور نپال کسب کردم با هشت دوست اصفهانی خیلی با معرفت، خوش اخلاق و دست و دل باز و با معرفت هم آشنا شدم. همین طور آشنایی با استاد محمد نوری زاده که از زلال ترین و عمیق ترین انسان هایی بود که در طول زندگی دیده ام و سعادت همسفری با ایشان را داشتم. امیدوارم خیلی زیاده گویی نکرده باشم و برای اشخاصی که قصد سفر به کشور نپال، کشور صلح و دوستی را دارند مفید واقع شود.

 

 

 

 

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر