سوباتان، آن‌سوی پرچین‌ها

5
از 1 رای
سوباتان، آن‌سوی پرچین‌ها

کلافه نشسته بودم پشت میزم و مثل تمام روزهای قبل داشتم اخبار را بالا و پایین می‌کردم و سعی می‌کردم از روند اتفاقات منطقه سر دربیاورم که پیغام عاطفه عزیز را دیدم، پوستر تور گیلان را ارسال کرده بود. بدون آنکه جزئیات یا قیمت تور را نگاه کنم، سریع نوشتم اسم من را هم به لیست اضافه کن. حتی صبر نکردم تا به کسی از دوست‌هایم خبر بدهم. 

راستش بعد از تمام آن روزهای جهنمی جنگ و آتش‌بس دلم فقط رفتن را می‌خواست. باید این سه هفته مانده تا سفر را فقط به امید رفتن سر می‌کردم. در آرزوی باز توی جاده بودن. باید شعر مسافر سهراب را باز از نو می‌خواندم و راستش تازه دو روز قبل از سفر به خودم آمدم و دیدم که قرار است بیست و دو ساعت توی اتوبوس باشم تا برسم به مقصد. اینجا بود که کمی ترسیدم. ولی بعد یادم آمد که قرار است کلی دوست جدید پیدا کنم و کلی خاطره جدید بسازم.

 به مریم خواهر و همسفرم که کمی بعد به من پیوسته بود و اولین سفر گروهی جاده‌ایش را قرار بود تجربه کند، دلداری دادم که نترس. خود بودن در مسیر هم لذت‌بخش است و قرار است با بیست و سه نفر آدم جذاب آشنا شوی. با بیست و سه نفر آدمی که بیش‌تر از آنچه فکرش را بکنی به تو شبیه هستند و حتی فقط بودن در کنار آن‌ها قرار است تجربه بی‌نظیری باشد و به این ترتیب سفر آغاز شد. (این تور به مبلغ شانزده میلیون و پانصد هزارتومان با ترانسفر اتوبوس وی آی پی، سه شب اقامتگاه بوم گردی و ...  از 3 تا 8 خرداد 1405  برگزار شد.) 

روز اول: مرا سفر به کجا می برد؟  (یکشنبه 3 خرداد 1405)

عاطفه برایمان برنامه پروپیمانی برای تور ایرانگردی چیده بود که جزئیاتش را روز به روز برایتان خواهم گفت. اما به نظر من سخت‌ترین بخش سفر گذراندن فاصله 22 تا 24 ساعتِ کرمان تا تالش بود که قرار بود تمام وقت توی اتوبوس سپری شود. برای همین قرارمان کمی قبل از ساعت هفت صبح در محل پایانه مسافربری کرمان بود. آن قدر برای سفر هیجان داشتم که خیلی زودتر به آنجا رسیدم و راستش از دیدن همسفرهایمان که حتی قبل از من آنجا بودند حسابی تعجب کردم.

undefined
 عکس: این اتوبوس دقیقا چهار روز خانه ما بود.

دیدن چهره‌های آشنا که در سفر کردستان (سفرنامه کردستان خانه‌ی بلوط‌ها و لک لک‌ها)  با هم آشنا شده بودیم، بی‌نهایت خوشحال کننده بود. تمام گروه سر وقت در محل حاضر شدند به طوری‌که سر ساعت هفت صبح به سمت تالش حرکت کردیم. بر خلاف تصور دوستانی که تا امروز تجربه سفر با اتوبوس آن‌هم برای این مدت طولانی را ندارند، باید بگویم که به جز  خوابیدن توی اتوبوس که واقعا چالش بزرگی است، بقیه مسیر به لطف عاطفه و بازی‌های گروهی که راه انداخته بود، بی‌نهایت خوش گذشت. زمانی که صرف شناخت بچه‌ها شد و درباره علائق و اشتراکاتمان صحبت کردیم آن قدر دلپذیر بود که وقتی ساعت دوازده و نیم ظهر به یزد رسیدیم و برای خوردن ناهار به رستوران عمارت وکیل رفتیم، اصلاً باورمان نمی‌شد که پنج ساعت این قدر زود گذشته باشد. اینجاست که مفهوم نسبی بودن زمان خودش را نشان می دهد.

undefined

undefined
عکس:رستوران عمارت وکیل مثل همیشه خوشمزه

روز دوم:  صدای هوش گیاهان به گوش می آمد. (دوشنبه 4 خرداد ماه 1405)

صبح وقتی از خواب بیدار شدیم دیگر از کویر خشک و تشنه خبری نبود. اتوبوس کنار شالیزارها ایستاده بود و خورشید در حال طلوع کردن بود. این دقیقاً همین لحظه است که از تصمیمت برای آمدن مطمئن می‌شوی.

undefined
عکس: طلوع خورشید از پنجره اتوبوس

عاطفه برای صبحانه از قبل با یک رستوران هماهنگ کرده بود که وقتی رسیدیم در حال چیدن میز صبحانه بودند. متاسفانه در این سفر آن قدر مشغول طبیعت بودم که کمتر از غذاها عکس گرفته‌ام.

undefined
عکس: رستوران میجمع

بعد از صرف صبحانه برای پیمایش روز اول آماده شدیم. برنامه امروز هشت کیلومتر پیمایش جنگل‌های هیرکانی به سمت آبشار لوشکی بود. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم هوا نوید روز خوشی را می‌داد. گرچه بعدتر رطوبت هوا و آفتاب (به خصوص در همان ابتدای مسیر) حسابی کلافه‌مان کرد.

undefined
عکس: وقتی پیاده شدیم.

درباره مسیر باید بگویم که جاده‌ای خاکی و روستایی میان جنگل است و از این نظر کیفیت خوبی دارد و آزار دهنده نیست. در طول مسیر آقا یاسر تور لیدر محلی که از زمان صبحانه به گروه پیوسته بود برایمان از جنگل‌های هیرکانی گفت. اینکه چقدر قدمت دارند و چرا به ثبت جهانی یونسکو رسیده‌اند. قدمت این جنگل‌ها بین 40 تا 50 میلیون سال و البته به گفته یکی دیگر از دوستان حتی تا دویست میلیون سال تخمین زده شده است و به فسیل‌های زنده‌ی دنیا مشهوراند.

تنوع درختان منطقه بی‌نظیر است. آقا یاسر هر جا درخت جدیدی می‌دید می‌ایستاد و درباره آن درخت برایمان صحبت می‌کرد. جذاب‌ترین آن‌ها درخت انجیلی یا چوب آهنی است که به درخت اتحاد نیز شهرت دارد. این درخت زیبا که از نظر من درست عکس درخت انجیر معابد عمل می‌کند. از طریق شاخه‌ها به هم پیوند می‌خورند و حتی اگر ریشه‌ی یکی از شاخه‌ها را قطع کنی باز آن شاخه به حیات خود ادامه می‌دهد.

undefined

undefined
عکس: در مسیر

 

undefined
عکس: فکر کنم این انجیلی بود.

 

undefined
عکس: و پرچین ها

 

undefined

undefined

undefined
عکس:در مسیر(عکاس یکی از همسفران)

آقا یاسر درخت بلوط هیرکانی (متفاوت از بقیه گونه‌های بلوط در ایران)، درخت لیلکی، راش و افرا و ... را نیز نشان‌مان داد. در تمام طول مسیر از کنار رودخانه‌ای زیبا و خروشان عبور می‌کردیم که گاه‌گاهی به جاده می‌پیوست. این پیمایش حدود سه ساعت طول کشید و به جز ده دقیقه‌ی آخر راه که شیب مسیر زیاد بود بقیه مسیر با کمی صبوری، استراحت‌های کوتاه کوتاه، بغل کردن درختان از شدت دیوانگی و گرفتن عکس و البته مقدار زیادی غر زدن و پرسیدن این سوال اساسی از لیدر که: «پس کی می رسیم؟» گذشت. 

ولی همه‌ی این‌ها در مقابل آن لحظه‌ی باشکوهی که آبشار هفتاد متری لوشکی را از میان درختان دیدیم، هیچ بود. آبشار به همان زیبایی بود که وصفش را شنیده بودیم. نرسیده به آبشار امکاناتی مثل یک آلاچیق بزرگ فرش شده، یک شیر آب (که به نظرم آب چشمه بود.) وجود داشت. همه آن قدر گرسنه بودند که قبل از رفتن به کنار آبشار همان‌جا نشستیم و ساندویچ سالاد الویه‌ای را که ابتدای مسیر عاطفه همراهمان کرده بود، خوردیم. و بعد همگی به سمت آبشار حرکت کردیم.

undefined
عکس: آبشار لوشکی (عکاس یکی از همسفران)

 

undefined
عکس: این سلطان درست مثل یک سگ نگهبان تمام مسیر با ما بود و راه را نشانمان می داد.(عکاس یکی از همسفران)

نزدیک ساعت سه بعد از ظهر بود که عاطفه پیشنهاد جذابی داد و گفت اگر دوست داشته باشید می‌توانیم به سمت بالای آبشار حرکت کنیم و آن‌جا را نیز ببینیم. به دو گروه تقسیم شدیم یک گروه همان‌جا کنار آبشار ماندند و بقیه به سمت بالا حرکت کردیم. ابتدای مسیر باریک و با شیب تند بود و جز نگاه کردن به زیر پایمان راه دیگری نداشتیم. وقتی موبایل مریم را چک کردیم نشان می‌داد که حدود صد طبقه بالا آمده‌ایم. آقا یاسر جلو گروه حرکت می‌کرد و سعی می‌کرد با قدم‌های کوتاه و مرتب ما را هدایت کند و عاطفه در انتهای صف مراقب جا ماندگان بود. اما با کمتر از نیم ساعت پیمایش به یکی از زیباترین لوکیشن‌هایی رسیدیم که تا آن روز دیده بودم. چمن سبز همه جا را پوشانده بود و درخت‌های گردو تازه گل داده بودند و پرچین ها ... پرچین‌هایی که جز جدایی ناپذیر زیبایی‌های این منطقه هستند در عین ناهماهنگی و عدم تقارن به یک کل بی مانند بدل شده بودند.

تازه راه هموار شده بود که آقا یاسر توجه ما را به سه صخره زیبا جلب کرد که از میان جنگل سر بیرون آورده بودند. از میان یکی از پرچین‌ها عبور کردیم و تا کنار یک خانه چوبی با پنجره‌های دو جداره پیش رفتیم و همان جا رو به صخره‌ها نشستیم. هوا دیگر خنک شده بود و دیگر نه نیازی به کلاه بود و نه عینک آفتابی. آفتاب از میان درخت‌ها می‌تابید و سوسوی اشعه‌اش دیگر نه آزاردهنده که بخشی از حقیقت آن لحظه بود.

undefined

 

undefined
عکس: صخره‌های سه گانه دلبر (به پرچین ها دقت کنید.)

صدای زنگوله‌ی گوسفندها از دور شنیده می‌شد و سگ گله بر خلاف تصور کاملاً دوستانه کنار ما نشسته بود. آن طرف‌تر مردی از درخت بالا رفته بود و شاخه‌های کج و معوج را برای ساختن پرچین با تبر می‌شکست. این نه یک لحظه که ذات هیرکانی میلیون ساله بود. ما همه‌مان روی چمن‌ها دراز کشیده بودیم و بخشی از هیرکانی بودیم. بخشی از این فسیل زنده که حالا با تمام حواسمان شناخته بودیمش.

undefinedundefined

undefined
عکس: آن بالا کنار صخره‌ها

وقتی پایین آمدیم بخشی از روحمان را همانجا جا گذاشتیم. قرار بود مسیر برگشت را با نیسان آبی برگردیم و چون قبلاً هیچکدام‌مان سوار نیسان نشده بودیم همگی خوش و خندان پریدیم بالای وانت غافل از اینکه نیسان سواری میان جنگل آن قدرها هم کار راحتی نیست. 

با هر پرش نیسان به بالا و پایین تازه می‌فهمیدیم مسیر پیمایش صبح چقدر پر پیچ و خم و طولانی بوده. البته اگر فکر می‌کنید که سختی راه نگذاشت که ما تمام وقت خوش بگذرانیم و بخندیم کاملاً در اشتباهید. تا آخر سفر این بخش از راه برای همه‌مان خاطره‌انگیز بود و مدام از آن صحبت می‌کردیم. و با دیدن هر شاخه‌ای سرمان را پایین می‌گرفتیم.

undefined
عکس: در مسیر برگشت

احتمالاً وقتی عاطفه پیشنهاد داد که قبل از رفتن به اقامتگاه سری هم به بام تالش برای سورتمه سواری بزنیم خودش هم فکر نمی‌کرد که همه بچه‌ها یکصدا موافقت خودشان را ابراز کنند. من پیشتر تجربه سورتمه‌سواری گردنه حیران را داشتم و چون آن تجربه چندان برایم خاص نبود با امید کمی به سمت بام تالش راه افتادم. حدود ساعت هفت شب به آنجا رسیدیم. ما آخرین گروهی بودیم که می‌خواستیم سوار سورتمه شویم. هوا بی‌نهایت خوب بود، نسیم خنکی می‌وزید و مسیر سورتمه در میان جنگل پنهان بود. بر خلاف تصور قبلی من مسیر کوتاه نبود و واقعا ارزشش را داشت.(نفری سیصد هزارتومان.) بعد از یک سراشیبی طولانی که با سرعت آن را رد کردیم، سورتمه توقف کرد و با سرعت کم به سمت بالا حرکت کرد. احتمالاً در حال تجربه یکی از بی‌نظیرترین لحظات زندگیم بوده‌ام. شب بود و درخت‌های مسیر در آغوشم گرفته بودند. 

undefined

undefined
عکس: بام تالش

در نهایت این شب زیبا با خوردن بلال و شام تمام شد. حتی فرصت نکردم اقامتگاه‌مان را درست ببینم و بدانم که شب را کجا می‌خوابم.

undefined
عکس: معلومه با چه اشتهایی ذرت خوردیم.

روز سوم: و در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟ (سه‌شنبه 5 خرداد ماه 1405)

صبح که بیدار شدم دیگر از خستگی و کلافگی دیشب خبری نبود. قرار بود همگی ساعت هفت صبح برای صرف صبحانه به رستوران اقامتگاه برویم. اقامتگاه ما از دو خانه دو طبقه خوشگل چوبی ساخته شده بود و نامش اقامتگاه بومگردی سعادت بود. (درست عین خانه مادربزرگه.) و کیفیتش متوسط بود. اتاق‌ها و سرویس بهداشتی کوچک بودند و حداکثر برای خوابیدن چهار نفر در هر اتاق مناسب بودند. باغ مجموعه کوچک اما دلنشین است و درختان کام‌کوات و مرکبات دارد. به گفته دو نفر از دوستان پر انرژی که صبح برای دیدن دریاچه نزدیک اقامتگاه هم رفته بودند دیدن آن نیز خالی از لطف نیست.

undefined

 

undefined

undefined
عکس: اقامتگاه سعادت
undefined
عکس: صبحانه اقامتگاه (بعد از صرف صبحانه اقامتگاه را تحویل دادیم.)

برنامه امروز خیلی جذاب و هیجان‌انگیز بود. قرار بود با ماشین‌های آفرود به سمت بهشت سوباتان یا آن‌طور که بعدتر یاد گرفتیم سوئتون حرکت کنیم. می‌گویم بهشت چون حالا بعد از دیدن سوباتان و شکردشت می‌توانم تصوری از بهشت در ذهنم داشته باشم. 

من قبلاً تجربه آفرود میان جنگل‌های بلوط چهارمحال و بختیاری را داشتم. (سفرنامه ارمند خروشان مرا می خواند.) ولی این تجربه و این طبیعت فرای آنچه بود که من قبلاً شناخته بودم. حتی پیمایش روز قبل هم نمی‌تواند با این تجربه و این روز قابل قیاس باشد. با ماشین‌های پاترول به سمت ییلاقات سوباتان حرکت کردیم. و از شانس بد همان ابتدای مسیر ماشین ما خراب شد و به مشکل برخورد. گرچه روحیه گروه (باید بگویم زیادی) بالا بود و هر بار که ماشین متوقف می‌شد ما خوش و خندان پیاده می‌شدیم و شروع می‌کردیم به عکس گرفتن.

در نهایت عاطفه مجبور شد ما پنج نفر را بین ماشین‌های مختلف تقسیم کند. من نشسته بودم کنار پنجره و به خاطر کمی جا تقریبا تا کمر از پنجره بیرون بودم. هوا بی‌نهایت ملایم و لذت‌بخش بود و صدای کوکوی پرنده‌ها از دور شنیده می‌شد. دشت و کوه تماماً پوشیده بود از گل‌های وحشی و مه صورتم را خیس کرده بود. جاده‌ی خاکی و پیچ‌درپیچ چون ماری قهوه‌ای از تنه‌ی کوه بالا می‌رفت و من گاهی حتی به سختی چند متری جلویم را می‌دیدم. راننده ماشین آقا فرهاد که بعدتر بیشتر از او می‌نویسم. بسته به مسیر برایمان موزیک پخش می‌کرد و به خاطر خرابی ماشین مدام عذرخواهی می‌کرد.

undefinedundefined

undefined
عکس: در مسیر (وقتی ما کنار جاده منتظر ایستاده بودیم.)

من ولی بیشتر از هر چیز مفتون پرچین‌ها شده بودم. و به عظمت آن لحظه، فقط بودن در آن لحظه فکر می‌کردم. دلم می‌خواست پیاده شوم و فقط و فقط میان آن علفزار بهشتی بدوم. اما هر بار که می‌گفتم آقا فرهاد قول می‌داد که بالاتر به مراتب زیباتر است و چقدر درست می‌گفت. از اینجا به بعد من راوی معتبری نیستم. اسم مکان‌ها و محل‌هایی را که ایستادیم، یاد نگرفته‌ام. نمی‌توانم بگویم چقدر بعد به کجا رسیدیم و چند بار در مسیر ایستادیم. کی به انتهای مسیر رسیدیم و چه زمانی پیاده به سمت آبشار ورزان راه افتادیم. من در بی‌زمانی مطلق شناور شده بودم.

undefinedundefined

undefined
عکس: ایستگاه اول زیر مه و باز پرچین ها

 ولی می‌توانم از حس خنکی شبنم‌ها روی پوستم حرف بزنم، و از صدای جیک‌جیک و کوکو پرنده‌ها، از نرمی و لطافت گل‌های شقایق که فقط با ولع لمسشان کردم، از بنفشی گل‌های تاتاری که رنگشان زیر آفتاب و مه و ابر متفاوت است، بگویم. من دیگر نه یک سفرنامه‌نویس که فقط شاهد و راوی آن لحظه‌ای هستم که اقیانوس ابر را برای اولین بار زیر پایم دیدم. مریم آن لحظه تعبیر قشنگی به کار برد. گفت دیگر فقط چشم‌ها نمی‌توانند حس این لحظه را روایت کنند. برای ثبت امروز تمام حواسمان را باید به کار گیریم. حتی شاید باید بگویم اگر تمامی حواس هم یاری دهند در نهایت نتوانید آن لحظه را تمام و کمال دریابید.

 

undefined
عکس:باید اینجا گم می‌شد.

وقتی در انتهای مسیر زیر سنگینی مه از ماشین پیاده شدیم عاطفه به سمت آبشار ورزان راهنماییمان کرد. چیز زیادی دیده نمی‌شد. باید مراقب سنگ‌های لیز زیر پایمان می‌بودیم. می‌بایست چشم‌مان به نفر جلویی می‌بود. به باریکی راه و دره کنار مسیرمان. اما باز نرمی شبنم را روی موهایمان حس می‌کردیم و بعد صدای کوبش آب روی سنگ‌های پایین دست. آبشار، وحشی و مصمم جلوی رویمان بود و قطره‌های آبش را به سمتمان پرت می‌کرد. از دشت و کوه روبه‌رو چیزی دیده نمی‌شد.

 مه این پدیده‌ی کمتر شناخته شده برای من کویری، جادویم کرده بود. و بعد آفتاب این یار همیشگی سر از ابر بیرون آورد. تمام دشت و کوه را روشن کرد بر تن خیس قاصدک‌ها و علف‌ها تابید و معجزه خودش را نشان داد. تمام دشت شروع کرد به درخشیدن. میلیون‌ها قطره‌ی آب که روی تن ما، روی تن گل ها، روی تن قاصدک‌ها نشسته بودند شروع کردند مثل الماس به درخشیدن و معجزه اتفاق افتاد. آبشار ورزان که پیش از این در مه گم شده بود، رخ نمود و من احتمالاً بالاخره عشق در نگاه اول را تجربه کردم. دلم می‌خواست فقط همانجا بنشینم و دیگر هیچ وقت برنگردم.  اگر بتوان گفت که بودن در طبیعت نوعی سرخوشی یا مستی ایجاد می‌کند من از این لحظه به بعد به آن وضع دچار شده‌ام و باقی آن روز جز روایت درهم و برهمی از آن حس نخواهد بود.

undefined
عکس: به سمت آبشار ورزان (شبیه صحنه‌های فیلم بلندی‌های بادگیر نیست به نظرتون؟)

 

undefined
عکس: ورزان در مه
undefined
عکس: ورزان در آفتاب (عکاس یکی از همسفران)
undefined
عکس: ورزان از دور(عکاس یکی از همسفران)

undefinedundefinedundefined

undefined
عکس: وقتی آفتاب رخ نمود.

یادم می‌آید ما آخرین گروهی بودیم که از کنار آبشار برگشتیم. موبایلم خاموش شده بود و عجیب بود که اصلاً برایم مهم نبود. می‌دانستم که هیچ عکسی این طبیعت و این لحظه را منعکس نخواهد کرد. برای همین ذره ذره پایین رفتیم و وقتی به گروه رسیدیم دیدیم که بچه‌ها مشغول صرف ناهار هستند. ناهار امروز جوجه کباب بود که با محبت بسیار همان‌جا برایمان پخته شد. از آن غذاها که هیچوقت فراموش نمی‌شود.

بعد از ناهار و صرف چای که همان‌جا در یک دکه کوچک فروخته می‌شد (یادتان باشد پول نقد با خودتان داشته باشید.) کمی در همان اطراف قدم زدیم. در همین مدت کوتاه باران گرفت، مه شد، آفتاب شد و بارها اقیانوس ابر را دیدم. سختی ماجرا این بود که نمی‌دانستیم به کدام سمت نگاه کنیم. هر بار به طرفی حرکت می‌کردیم و بعد از ترس آن‌که زیبایی طرف مقابل را ندیده باشیم باز به سمت مخالف برمی‌گشتیم.

undefined
عکس: ناهار خوشمزه ما

undefined

undefined
عکس: دکه آن بالا

 

undefined
عکس: حال و هوای آنجا

عاطفه تنها با وعده این‌که هنوز گشت‌مان در سوباتان تمام نشده و قرار است لوکیشن‌های دیگری را هم ببینم توانست راضیمان کند که سوار ماشین‌ها شویم. آن طور که متوجه شدم به سمت شکردشت راه افتادیم. من باز تا نیم تنه از ماشین بیرون بودم و مدام به خودم می‌گفتم محال است این لحظه و این روز را هرگز فراموش کنم. در طول مسیر آهنگ گوش می‌دادیم، شعر می‌خواندیم و بارها از ماشین پیاده شدیم و میان گل‌های زرد و بنفش و کنار صخره‌ها قدم زدیم. هر بار که آفتاب این فرصت را به ما می‌داد تا همه‌ی دشت را ببینیم، سرگردان به دنبال آبشار ورزان می‌گشتم و سعی می‌کردم یک‌بار دیگر از دور در ذهنم ثبتش کنم و از زاویه‌ای جدید و در قابی نو برای خودم حفظش کنم.

تور شمال

undefined

undefined
عکس: در مسیر شکردشت (عکاس یکی از همسفران)

 

undefined
عکس: گاومیش (عکاس یکی از همسفران)

 

undefined

undefined
عکس: این گله و بره‌ای که همان موقع به دنیا آمده بود.(عکاس یکی از همسفران)

undefined

undefined
عکس : دره ساری داش و اقیانوس ابر که تا آن لحظه بارها دیده بودیمش. (عکاس یکی از همسفران)
undefined
عکس: یکی دیگر از ایستگاه‌هایی که توقف کردیم.(عکاس یکی از همسفران)

undefined undefined

undefined undefined

undefined

undefined
عکس: و این عکس‌ها که حیفم آمد برایتان نگذارم.(عکاس یکی از همسفران)

غروب بود که در آخرین ایستگاه که ییلاق مریان بود، توقف کردیم. وقتی روی تپه ایستاده بودم، نمی‌دانستم میان کارتون هایدی هستم یا صفحه ویندوز اکسپلرورر را دارم از نزدیک می‌بینم. همه جا سبز سبز بود و شیب زمین به گونه‌ای بود که انگار می‌خواست تو را در آغوش بکشد. برای همین وقتی به پیشنهاد مریم شروع کردیم به دویدن به سمت پایین تپه بیشتر گروه همراهی‌مان کردند.

undefined

undefined
عکس: آخرین ایستگاه ییلاق مریان (عکاس یکی از همسفران)

وقتی دوباره سوار ماشین آقا فرهاد شدیم دیگر هیچکس حرف نمی‌زد. به نظرم همه در حال ثبت آن روز و آن لحظه بودند. دیگر رغبت گوش دادن به موزیک هم نداشتیم. برای همین شروع کردیم به صحبت کردن. آقا فرهاد برایمان غزل‌هایی از سعدی خواند، از تاریخ ایران گفت، با افتخار از قوم تالش صحبت کرد، از سهراب سپهری و شعرهایش حرف زدیم. از باغ‌های ایرانی، از جنگل‌های هیرکانی و البته از کویر لوت بی‌نظیر.

از ایران غنی گفتیم و میلمان به شناختنش و دیدنش. به نظرم با قاطعیت می‌توانم بگویم وقتی به مقصد رسیدیم دیگر آن آدم‌های سابق نبودیم. تغییر کرده بودیم. 

روز چهارم: هنوز جنگل ابعاد بی‌شمار خودش را نمی شناسد. (چهار‌شنبه 6 خرداد ماه 1405)

صبح که بیدار شدیم انگار تازه داشتم دور و اطرافم را می‌دیدم. شب قبل شام را دیروقت در اقامتگاه جدید خورده بودیم و بعد اصلاً نفهمیده بودیم که چطور خواب که نه بی‌هوش شده‌ایم. اقامتگاه بومگردی گلناز یک ساختمان دو طبقه چوبی و دلنشین بود که به نظر من کیفیت متوسطی داشت. اتاق‌ها و سرویس بهداشتی کوچک بودند. اما بالکن دلنشینش منظره فراموش‌نشدنی به مزارع شالی داشت. کارکنان اقامتگاه هم صمیمی و دوست‌داشتنی بودند.

undefined

undefined
عکس: اقامتگاه گلناز

 

undefined

undefined
عکس: صبحانه خوشمزه و با سلیقه اقامتگاه

 

undefinedundefined

undefined
عکس: اطراف اقامتگاه

بعد از صرف صبحانه خوشمزه اقامتگاه به سمت قلعه رودخان راه افتادیم. من مدت‌ها بود که دوست داشتم از قلعه بازدید کنم اما هر دفعه که قصد کرده بودم به دلیل اینکه ممکن است صعود به قلعه برای همراهانم مشکل باشد از این برنامه صرف‌نظر کرده بودم.

حدود ساعت دوازده به قلعه رسیدیم و بعد از خرید چوب بامبو. ( خیلی لازم نبود اما من از قبل به خودم وعده داده بودم که باید از این چوب‌ها بخرم.) به سمت بالا راه افتادیم. من و مریم همان ابتدای راه از گروه جدا شدیم تا بتوانیم با سرعت خودمان مسیر را طی کنیم. نکته جالب درباره قلعه رودخان این است که تا شاید ده دقیقه آخر مسیر شما به هیچ عنوان قلعه را نمی‌بینید و جز راه پله تمام نشدنی، پیچ در پیچ و البته در روز پیمایش ما لیز هیچ چیزی جلوی رویتان نیست. 

البته ابتدای مسیر کلی دکه فروش مواد غذایی و صنایع دستی است که بازدید و خرید از آنها خالی از لطف نیست. روز بازدید ما عید قربان و تعطیل بود، برای همین مسیر شلوغ بود. گرچه بخشی از جذابیت مسیر برای من ارتباط برقرار کردن آدم‌ها در طول مسیر با یکدیگر بود. به طوری که بخشی از مسیر را با یک زن و شوهر جوان طی کردیم و با هم کلی غر زدیم و خندیدم. مسافرانی که در مسیر بازگشت از قلعه بودند به ما که در حال بالا رفتن بودیم دلداری می‌دادند و می‌گفتند نگران نباشید فقط نیم ساعت دیگر مانده. دریغ که نمی‌دانستند نفر قبلی هم همین وعده را به ما داده است. پایین روی تابلوهای راهنما نوشته شده بود که قلعه رودخان در بخشی از مرطوب‌ترین مناطق جنگل‌های هیرکانی واقع شده است و ما این را با تمام پوست و گوشتمان حس می‌کردیم.

undefined
عکس: قلعه رودخان (ابتدای مسیر)

 

undefined undefined

 

undefined
عکس: در مسیر قلعه رودخان

عرق از سر و رویمان جاری شده بود و نفس کشیدن داشت مشکل می‌شد. اما در نهایت بعد از یک ساعت و نیم پیمایش به بالای قلعه رسیدیم. دیدن آن همه عظمت و سنگ و آجر در آن مکان همه‌مان را بهت زده کرد. راستش وقتی بیشتر بهت زده شدیم که وارد قلعه شدیم و آن همه پله‌ی داخل قلعه را دیدیم. 

دیروز آقا فرهاد گفته بود سعی کنید قلعه را با دقت ببینید و فقط تا بالا نروید. برای همین وقتی وارد قلعه شدیم تابلو راهنما را چک کردیم و نفسی تازه کردیم و به سمت یال شرقی راه افتادیم. معماری قلعه به گونه‌ای است که روی قله دو کوه ساخته شده و از طریق یک مسیر تقریباً باریک به هم متصل شده است. در بعضی از جاها از صخره‌های طبیعی به عنوان دیوار استفاده شده و آن طور که نوشته بود تمام مصالح در همان منطقه تامین شده است. نوشته بود که بقایای کوره آجرپزی در همان نزدیکی پیدا شده است.

undefinedundefined

undefined
عکس: قلعه رودخان تسخیر ناپذیر

با چند نفر دیگر از بچه‌ها شروع کردیم به جستجو و کندوکاش در قلعه. انگار رفته بودیم به سده‌های قبل و داشتیم با تمام وجود آن را زندگی می کردیم. از سربازهایی که در آن دخمه‌ها زندگی کرده بودند صحبت کردیم. از اینکه چه می‌خوردند و چطور روز و شب می‌گذراندند و وقتی زندان سوراخ مانند بالای یال شرقی را دیدیم، به زندانی‌ای فکر کردیم که از سوراخ بالای دخمه تمام روز شاخه‌های درخت بالای سرش را زیر نظر داشته. احتمالاً همان درختی که ما آن لحظه زیرش ایستاده بودیم.(درخت تنومند و قدیمی‌ای بود.)

undefined
عکس: سوراخ روی سقف دخمه که صحبتش پیش آمد.

در طول مسیر تابلوهای راهنما کم هستند برای همین اگر می‌خواهید بدانید دقیقاً از چه چیزی دارید بازدید می‌کنید حتماً تابلو را با دقت بخوانید یا از آن عکس بگیرید. یال شرقی شامل یک قلعه و یک در بزرگ دیگر است که به گفته تابلو راهنما احتمالاً محل نگهداری سلاح و تدارکات بوده. در طول مسیر جابه جا اتاقک‌های تنگ و تاریک و ترسناکی است که محل استقرار سربازان بوده، این قلعه سلجوقی یا بنا به برخی روایات ساسانی، هرگز تسخیر نشده و راستش حالا که آن بالا بودم می‌دانستم چرا.

undefinedundefined

undefined
عکس: عکس‌های هنری بچه‌ها از قلعه رودخان

وقتی به سمت یال غربی رفتیم کار سخت‌تر شد. می‌خواستیم حتما شاه‌نشین و آب انبار را ببینیم. اما وقتی به سمت پله‌های سمت چپ رفتیم به آب انبار رسیدیم که حتما دیدنش را توصیه می‌کنم. چرا که هنوز هم آب داشت. آن طور که نوشته بود آب انبار از چشمه‌های اطراف تغذیه می‌شده و آب بوسیله‌ی لوله‌های سوفالی به آنجا هدایت می‌شده است.( عمق آن 3.3 متر بود و لوله‌های تخلیه هم برای خارج کردن آب اضافی داشت.) وقتی خواستیم به سمت شاه نشین برویم به پله‌های بلند و لغزنده‌ای رسیدیم و چون فکر می‌کردیم راه را اشتباه آمده‌ایم دوباره به کنار تابلو راهنما برگشتیم. اینجا بود که فهمیدیم همان پله‌های سخت به سمت شاه‌نشین می‌رفته.

کمی ایستادیم و چون دیدیم واقعاً حیف است که شاه نشین را نبینیم این بار از پله‌های سمت راست به سمت شاه‌نشین راه افتادیم. دیگر نفسمان در نمی‌آمد. اما در نهایت بعد از کلی چهار دست و پا رفتن (عملاً دیگر سینه خیز می رفتیم.) روی پله‌ها به شاه نشین رسیدیم و با آن منظره‌ی فراموش‌نشدنی روبه رو شدیم. شاه نشین اتاق کوچکی بود که پنجره‌های بزرگی داشت و از آنجا می‌شد کل قلعه و جنگل‌های اطراف را دید. 

undefined

undefined
عکس: پنجره شاه نشین

 

undefined
عکس: آب انبار (می دونم عکس خوبی نیست ولی تنها عکسی هست که دارم.)

نزدیک ساعت چهار بود که به سمت پایین قلعه راه افتادیم. در مسیر برگشت این ما بودیم که به بقیه دلداری می‌دادیم. اینکه درست است که مسیر سختی است ولی مطمئن باشید که ارزش دیدن را دارد. در نهایت بعد از کمی خرید در بازارچه پایین قلعه آن طور که به عاطفه قول داده بودیم ساعت پنج بعد از ظهر دور هم جمع شدیم و برای ناهار به رستوران آقای مهربون رفتیم. کیفیت غذا خیلی خوب بود و به نظر من قیمت مناسبی هم داشت.

undefined
عکس: رستوران آقای مهربون. بازم از غذاها عکس نگرفتم.
undefined
عکس: و این گل هورتانسیا (ادریسی) که کنار رستوران بود.

روز پنجم: کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟ (پنج‌شنبه 7 خرداد ماه 1405)

امروز روز آخر سفرمان بود. باید اقامتگاه را تحویل می‌دادیم و بعد از گشت روزانه شب به سمت کرمان راه می‌افتادیم. برنامه صبح بازدید از موزه میراث روستایی گیلان بود. این اکو موزه به همت دکتر طالقانی ساخته شده است. تمام خانه‌های موزه از مناطق مختلف استان گیلان دمونتاژ شده و مجدداً در اینجا مونتاژ گردیده‌اند. محل موزه در جنگل‌های سراوان است و باید بگویم فقط قدم‌زدن در فضای جنگل نیز خود تجربه‌ای خوشایند است، چه برسد به اینکه جابه‌جا چشمت به خانه‌های روستایی و قدیمی زیبا با تمام امکانات‌شان شامل طویله‌ها، لانه مرغ و خروس‌ها، محل برنج‌کوبی، دستشویی و حتی چاه آب هم بیفتد. اسم مالکین خانه و قدمت و زیربنای خانه‌ها نیز اغلب روی تابلوهای جلوی خانه‌ها ذکر شده است. نکته جالب هر کدام از این خانه‌ها این است که کاملاً با شرایط اقلیم منطقه هماهنگ هستند و با مصالحی ساخته شده‌اند که در آن اقلیم وجود دارند.

undefined
عکس: جنگل سراوان(عکاس یکی از همسفران)

چون ما روز تعطیل آنجا بودیم مقابل ورودی هر یک از خانه‌ها به زنانی با لباس‌های محلی بر می‌خوردیم که هر کدام در حال فروش محصولات خانگی‌شان بودند. اغلب نان می‌پختند یا محصولاتی مثل رب آلوچه و زیورآلات و صنایع دستی داشتند. 

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined
عکس: خانه‌های موزه میراث روستایی (عکاس یکی از همسفران)

 

undefined
عکس: گهواره با امکانات عجیب و غریب

به نظر من برنده جایزه‌ی جذاب‌ترین و متفاوت‌ترین این خانه‌ها تعلق می‌گیرد به خانه‌های مناطق جلگه که روی چوب‌های کج و معوج و عجیبی سوار بودند و من تا به حال مثل آن را حتی در فیلم‌ها هم ندیده بودم.

undefined
عکس: خانه مناطق جلگه (عکس از اینترنت)

بعد از بازدید از موزه برای ناهار به رستوران پارس فومن رفتیم. با دیدن شلوغی رستوران متوجه شدیم که رستوران هم مشهور است و هم محبوب. برای ناهار شامی گیلانی و ترش تره گیلانی خوردیم که واقعاً هر دو غذا خوشمزه بودند و کیفیت خوبی داشتند. (ترش تره مزه مواد داخل ماهی و مرغ شکم پر را می‌دهد و واقعاً خوشمزه است.) 

undefined
عکس: رستوران فومن

بعد از ناهار به سمت ماسوله حرکت کردیم. من قبلاً ماسوله را دیده بودم و می‌دانستم که چقدر زیباست. اما سرحال نبودم و انرژی‌ام داشت تحلیل می‌رفت و توان راه رفتن هم نداشتم. وقتی با مریم میان کوچه و پس کوچه‌های ماسوله راه می‌رفتیم، او هم گفت که حال خوبی ندارد. برای همین تا می‌توانستیم از پله‌ها بالا رفتیم و روی یکی از پشت‌بام‌ها مشرف به جنگل و روستا نشستیم و کمی استراحت کردیم.

undefinedundefinedundefinedundefined

undefined
عکس: ماسوله زیبا

فکر می‌کردیم مشکل فقط خستگی باشد. برای همین در آخرین ساعات حضورمان در ماسوله باز هم کمی میان کوچه پس کوچه‌های روستا قدم زدیم و وقتی چشم‌مان به یک کتابفروشی پروپیمان با یک کتابفروش باسواد افتاد حساب ذوق کردیم.

undefined
عکس: آقای موسوی گفتند که برای تمام ایران کتاب ارسال می‌کنند.

اما متاسفانه مثل اینکه مشکل‌مان جدی بود و هر چه بیشتر می‌گذشت حالمان بدتر می‌شد. به نظر می‌آمد به ویروس گوارشی که شدیداً شایع بود دچار شده‌ایم. فکر اینکه هم مریض شده‌ایم و هم باید بیست و چهار ساعت تمام در اتوبوس باشیم، خیلی آزاردهنده بود. اینکه باعث اذیت بچه‌ها و به‌خصوص عاطفه می‌شویم و شاید این سفر فوق‌العاده را به جان خودمان و همسفران‌مان زهر کنیم ناراحت‌مان می‌کرد. با توجه به اینکه تازه ساعت هشت شب بود و هنوز تا تهران راه زیادی داشتیم، تصمیم گرفتیم همان‌جا بلیط هواپیمای تهران به کرمان را تهیه کنیم و در مسیر برگشت از گروه جدا شویم. در نهایت ساعت چهار صبح  بعد از توقف در بیمارستان رودبار برای گرفتن سرم و ... به تهران رسیدیم و با همراهی و کمک آقای راننده و عاطفه عزیز از گروه دوست داشتنی‌مان جدا شدیم و با پرواز ساعت شش و نیم صبح به سمت کرمان پرواز کردیم. 

شاید روزی بعدتر از حوادثی نوشتم که بعد از این سفر برایمان اتفاق افتاد. ولی امروز، این لحظه، فقط یک چیز برایم مهم است و آن ثبت تمامی آن لحظات عزیزی‌ست که در این سفر تجربه کردم. حفظ دوستی با آدم‌هایی که در این سفر شناختم. ذخیره‌ی تمام آن سکانس‌ها و صحنه‌ها‌یی که مثل فیلم از جلویم می‌گذرند و نگه‌داشتنشان برای روزهای سخت زندگیم. می‌خواهم اگر روزی جایی زندگی یخه‌ام را گرفت و راه فراری برایم نگذاشت، به سوباتان فکر کنم، به حس خیسی موهایم از نرمی شبنم، به بوی علف تازه که زیر پایم له شده بود، به درخشش علف‌ها زیر نور آفتاب، به صدای کوبش آب روی صخره‌ها و مهم‌تر از همه‌ی آن‌ها به صدای خوش خنده‌ی آدم‌ها. این یکی را به خودم قول می‌دهم که هیچوقت فراموش نکنم.

شاد باشید.    

این سفرنامه برداشت و تجربیات نویسنده است و لست‌سکند، فقط منتشر کننده متن است. برای اطمینان از درستی محتوا، حتما پرس‌وجو کنید.

اطلاعات بیشتر